تبليغاتX
دل نوشته های مهدی

دل نوشته های مهدی




About Weblog


خدایا
ای عطر گلهای نیلوفری و مرجانی
ریشه خشکیده ام را در سرزمین امن طراوت دستانت میکارم.
به امید نهالی و شکفتنی و رسیدنی




Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

بی بهانه.....
روز چهاردهم و پانزدهم
میلاد موعود 14
روز سیزدهم!
روز دوازدهم
برای دل خودم
روز یازدهم
روز دهم
روز نهم
روز ششم, هفتم و هشتم

Archive

مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آرشيو

Links

قلب آسمونی
خانه عاشقانه ها
تو یه حسرت قشنگی
دوست
نیلــــــــــوفر
عاقبت خط جاده پایان یافت
حصار سکوت
روزگار تنهایی
غربت من و تو ... غربت تو و من
همــــــــــــراز
¸.•**•.¸باغ آسمون¸.•**•.¸
فرا تر از آسمان
عاشقانه برای تو
و بعد از تنهایی
زمزمه های تنهایی
::: بي سرزمين تر از باد :::
خانه ای روی آب
مرا بسپار در یادت
آسمانــــــــــــــــــــــه
تقسیم شادی ها
دل تکـــــــــــــونی
باران
معــــــــــراج
در تنگنای سکوت و تنهایی
گل سرخ
بهار آسمان
درد دل
لعل سلسبيل
آن سوي خيال
پر از آرزوهای بزرگ و سردرگمی ها
خاطرات دخمل تنها
تنهاي تنهام
کتاب مقدس (مسیحیت واقعی)
من و هیچ کس
داداش مهدی
اندیشـــــــــــه هایم
منم و تنهایی
من و این همه تنهایی
عاشقانه برای او
یه دل کوچولو
خط خطی های سحر
زینب و محمد
ساحل نجات
مجنون بي ليلي
بهشت گمشده
دلنوشته های MRM
قالب بلاگفا

Rss



بی همگان به سر شود٬ بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم٬ داغ دگر نمی شود

دیده عقل مست تو٬ چرخه چرخ پست تو
گوش طرب بدست تو٬ بی تو بسر نمی شود

جان ز تو نوش می کند٬ دل ز تو جوش می کند
عقل خروش می کند٬ بی تو بسر نمی شود

....

خواب مرا ببرده ای٬ نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای٬ بی تو بسر نمی شود

 

تو یادگار بغض منی٬ مانده ای هنوز

با اشک بی بهانه حرامت نمی کنم .....

 

بر لب نشسته ای٬غزل آخر منی ....

این گونه دلشکسته تمامت نمی کنم .........


خدایا! ای تنها روشنی قلب من! خودت میدونی چی تو دلمه.نمی خوام زبون به حرفای دلم وا کنم.تو رو به بزرگیت .......


چه آسون رفتی و منو به یه خاطره تبدیل کردی.چه آسون رفتی و جای خودت٬ تنهایی رو همبستر شبهام کردی.چه آسون از هم جدا شدیم و تنهایی٬ رفیق گلایه هام شد.چه آسون ......


دوستای عزیزم

منو نوشته های آزار دهنده ام رو به بزرگی خودتون ببخشید و « حلالم کنید »


نوشته شده در ساعت 8:46 PM توسط مهدی |


روز چهاردهم  ۱۴/۱۲/۸۸  جمعه

۱۲:۱۲  داخل آسایشگاه ۱

توی این یکی دو روزه تقریبا هر کاری دلمان خواسته کرده ایم! می توان گفت خستگی ۱۰-۱۲ روزه را می خواهند با حال دادن به سربازان جبران کنند  صبح که با نیم ساعت تاخیر بیدار شدیم  تا ساعت ۹ هم بیکار بودیم  ساعت ۹:۳۰ کلاس پدافند غیر عامل داشتیم.استاد (!!!) تا ساعت ۱۱ یک ضرب حرف زد.کلاس خسته کننده ای بود.چند دقیقه در کلاس چرت زدم  و بعد آنتراک(ت) داد ولی چون حوصله پر حرفی را نداشتم به کلاس برنگشتم.با رها تماس گرفتم.قرار است با فامیلهایش برود خرید و پارک و ... خوشحالم که این روزها برایش سخت نمی گذرد ....!!

وقت نماز است.میخواهم وضو بگیرم و به نماز بایستم.

 

۲۱:۲۵ دفتر منشی ها

امروز روز آرامی بود اما فکر میکنم هفته پر هیجانی را پیش رو داشته باشیم.چرا که در این هفته چند امتحان باید بدهیم.می توان گفت هفته سرنوشت سازی ست (!!!).

می خواهم دو سه روزی به رها زنگ نزنم.چرا که احساس میکنم بدین ترتیب اشتیاق او برای حرف زدن با من بیشتر می شود....!!! روز چهاردهم هم در حال پایان است. خدا را شکر.....


روز پانزدهم

شنبه ۱۵/۱۲/۸۸  ساعت ۲۰:۰  دفتر منشی ها

باز روز از نو و روزی از نو ! مثل اغلب روزهای پادگان٬ یوم خسته کننده ای را سپری کردیم!! صبح زود رفتیم میدان تیر اندازی کلاش ۵۰ متر.امتیازم ۷۵ از ۱۰۰ شد که رتبه خوبی محسوب میشود (البته بعدا همه نمراتم رو کشیدم بالا مسیر رفت و آمد میدان تیراندازی به پادگان٬ طولانی و سنگلاخی  و پر از سر بالایی و سراشیبی ست که آدم با پوشیدن پوتین های زمخت و سنگین واقعا خسته میشود.مخصوصا من که در تمام مدت تیراندازی بقیه سربازان سر پا بودم تا نمرات بقیه را هم ثبت کنم

فردا هم قرار است از آنکاردها (نظم تخت خواب) و کمدهای آسایشگاه توسط فرمانده گردان (سرگرد افشار) و فرمانده گروهان (پورحسین) بازدید بعمل آید.با کمک هادی.ت (همون بچه فریدون کناری) کمدم را مرتب کردیم.فردا هم انکارد تخت خوابم را با کمک بچه ها ردیف میکنم  (تنبل خودتونید٬ خب من کارای مهمتری دارم )

....

با اینکه هنوز موهایم رشد قابل توجهی نداشته ولی موهایم را زدم تا بهانه ای به کسی نداده باشم.آرایشگر ما مسئول بهداری هم هست!

از امروز تصمیم گرفته ام دیگر لوحه های نگهبانی را ننویسم.چرا که هر روز توضیح دادن به ۲۰-۳۰ نفر بخاطر گماشتن آنها در محل های نگهبانی از ظرفیت اعصاب من خارج است.با اینکه با همه با احترام و صمیمیت برخورد کرده ام٬ اما از اینکه عده ای مسائل را به سادگی درک نمی کنند ناراحت میشوم! انقدر سرم شلوغ می شود که گاهی از انجام کارهای شخصی و ماموریت هایی که به من محول می شود باز می مانم.الان هم باید به پاره ای کارها بپردازم که توضیح دادنش فلسفه هفتاد من کاغذ است.فقط امیدوارم این چند روز باقی مانده هم به خیر و خوشی طی شود

آسمان امشب پر ستاره و بهاری بود


پی نوشت:

فعلا چیزی برای گفتن ندارم٬ هر چند حرف گفتنی زیاده! منتظرم ببینم سرنوشت و زندگی در مقابل من چی برای گفتن داره ....!

 

نوشته شده در ساعت 5:33 PM توسط مهدی |


در انتظار دیدنت به دشت غم نشسته ام

رها مکن دل مرا٬ بیا که دل شکسته ام

 

 

سلام بر تو در آن زمان که ما زمینی ها در پیله گناه و دنیای خود پیچیده ایم و تو ای بزرگوار٬ بر هدایت و رستگاری ما دست بر دعا برداشته ای

سلام بر تو که می آیی و رخوت و نفرت را از دلهامان می زدایی و عطر عشقت را بر قلب هامان می افشانی.

سلام بر تو . سلام بر تو و بر امامان قبل از تو و سلام خدا بر مادرت که منتظر ظهورت است تا خونخواهی فرزندانش را به نظاره بنشیند

سلام بر تو که روز میلادت بهانه ای ست برای خندیدن٬ بخشیدن و زدودن هر چه دنیایی ست.


دوستای عزیزم سلام.امیدوارم حال همگیتون خوب باشه.به نوبه خودم میلاد حضرت مهدی(عج) رو به همه عاشقا و مخصوصا دوستای گلم تبریک میگم. امیدوارم همه ما روزی در همین روزها همونی بشیم که اماممون میخواد و زمین بعد از قرن ها بتونه عرق شرمش رو پاک کنه و انسانهایی رو معرفی کنه که بتونن شایستگی دوستی در رکاب حضرت مهدی(عج) رو داشته باشن انشالله

به یمن میلاد امام زمان این روزا یه معجزه هم اتفاق افتاد ! و اون شفا یافتن بلاگفا بود  این خبر خوش رو به همه وبلاگ دستان و بالاخص بلاگفاییان تبریک و تهنیت عرض می نمایم

بازم میلاد امام زمان رو تبریک میگم. همه رو دعا کنید....

نوشته شده در ساعت 5:59 PM توسط مهدی |


۸۸/۱۲/۱۳ پنج شنبه آسایشگاه

روی تخت ۱۵۰ (متعلق به هادی ت یکی از بچه های باحال اهل فریدون کنار) دراز کشیده ام.امروز روز خوبی بود.صبح کلاس عقیدتی را همچون سابق دو در نمودم  از بعد از نهار هم بیکار بودم.دو بار با رها حرف زدم.... یکبار هم به خانه مان تماس گرفتم و با مادرم صحبت کردم. پدر جان هم بعدا زنگ زد  

عصر حدود یکساعت خوابیدم.دقیقا دو هفته بود که عصرها نمی خوابیدم! برای همین طبق عادت این چند روز گذشته نتوانستم بیشتر از یک ساعت بخوابم.الان هم میخواهم با رضا -برادرم- تلفنی حرف بزنم.شنیده ام که میخواهند اوایل فروردین به کربلا مشرف شوند.خوشا به حالشان.

به محمد -بهترین دوستم که بعضی از دوستان وبلاگ نویسم میشناسنش- هم بیش از ده بار زنگ زدم اما کسی تلفن خانه شان را جواب نمی دهد.موبایلش هم که خاموش است

روز سیزدهم از خدمتم هم در حال اتمام است! هر روز دارم به شرایط جدید بیشتر عادت میکنم.به تنها چیزی که نمی توانم عادت کنم دلتنگی هایم نسبت به خانواده و رهاست ...... خیلی دوست دارم با خواهرم هم حرف بزنم.دلم برای او هم خیلی تنگ شده

 

شب هوا بارانی بود.حرف دیروز سرتنگ شهرامی مدام در مغزم مرور میشود که میگفت: "ماموران نیروی انتظامی در مواجهه با اغتشاشات٬ باید بکشند تا کشته نشوند" !!! این جمله را قبلا فرمانده گروهانمان هم گفته بود ولی وقتی سرهنگ مملکت این تئوری را مطرح میکند تا مامورین نیروی انتظامی از آن پیروی کنند٬ باید به خیلی چیزها شک کرد ....!!! نهاد امنیتی کشور اسلامی و اجرای قانون جنگل؟!! خدا آخر عاقبتمان را بخیر کند.


تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .
پائولوکوئیلو

شهسواری به دوستش گفت: "بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند."
دیگری گفت: "موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم."
وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:"سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید."
شهسوار اولی گفت:"می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم."
دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.

 


پی نوشت:

اعیاد شعبانیه رو پساپیش و پیشاپیش تبریک میگم  شعبان ماه خدا و رمضان ماه بندگی خداست.اگه عمری بود واسه میلاد آقا امام زمان آپ خواهم کرد. دعا واسه بیمارا و کسایی که مشکل دارن و فرج اماممون رو فراموش نکنیم.

نوشته شده در ساعت 5:33 PM توسط مهدی |


۱۲/۱۲/۸۸  چهارشنبه

ساعت ۱۶:۳ اتاق منشی ها

روز خسته کننده ای را تا کنون سپری کردم.گروهان ما در رژه صبحگاهی رژه خوبی اجرا نکردند.به همین دلیل بعد از رژه٬ گروهبان شعبانی -که به گفته بچه ها متولد ۶۷ است! - کلی بچه های آسایشگاه دو (دسته دو) که من هم جزوشان بودم را تنبیه کرد  از جمله حرکات تنبیهی٬ اسلحه به کمر و اسلحه به گردن و عقب گرد و اسلحه به کمر پیش و ... بود که واقعا پدرمان در آمد  بعد از آن هم در مسجد برای میلاد پیامبر(ص) و امام صادق(ع) مراسمی برگزار شد که در آن شرکت کردیم.کمی رییس عقیدتی سیاسی پادگان سخنرانی کرد.اما من بعلت گرسنگی و خستگی شدید٬احساس خواب آلودگی وافری احساس میکردم!  پس از سخنرانی هم کمی مولودی خواندند و شیرینی پخش کردند.شدت گرسنگی ام چنان بود که هر چه دم دستم میرسید میخوردم  نماز ظهر و عصر را به فرادی خواندم و سپس آمدم آسایشگاه و بعد هم با مادرم تلفنی صحبت کردم. خدا را شکر که همگی صحیح و سالم بودند.

با رها هم در دو نوبت حرف زدم.بار اول که داشت میرفت خانه عمه اش! بار دوم -که همین چند دقیقه پیش بود- رسیده بود به خانه عمه اش.خدا را شکر که او هم خود را با چیزهای مختلفی سرگرم می کندو دلتنگی زیادی تحمل نمیکند .......

امروز بچه هایی که اکثرا متاهل بودند تا شنبه مرخصی گرفتند.

دو ساعت پیش کلاس بهداشت داشتیم! ولی بجای مدرس بهداشت٬ سرتنگ (همون سرهنگ ) شهرامی آمد و کلاس بازرسی را برگزار کرد.سرهنگ شهرامی همان افسر میدان رژه است که معمولا از رژه گروهان ها ایراد میگیرد و باعث و بانی تنبیهات ما٬ در وحله اول شخص اوست  ولی در کلاس کلی با هم شوخی کردیم.

کم کم دارم خودم را با شرایط مرکز آموزش(پادگان) وقف میدهم.تاول پای راستم در حال خوب شدن است ولی ناخن انگشت پای چپم هنوز خوب نشده! احتمالا شنبه به میدان تیر می رویم. میخواهم خودم را به عنوان یک منشی تیز و حرفه ای و هم به عنوان یک تیرانداز این کاره نشان دهم

دیشب خواب دوستانم را هم دیدم  خواب دیدم که محمد و آرمین (از دوستان دوران خوش دبیرستان) از دانشگاه برگشته اند و همگی دور همیم ولی پس از چندی باز به دانشگاه بازگشتند!! همین که خوابم تمام شد٬ چراغ آسایشگاه روشن شد و خوابم نیمه تمام ماند! یعنی ساعت ۴:۳۰ شده و برپا !!

امشب گروهبان نگهبان من هستم ولی میخواهم این بار همچون .... بخوابم

 

۲۲:۶ اتاق منشی ها

آسمان امشب پر ستاره و زیباست.اگر با من بود تا صبح بیدار می نشستم و به مناظر زیبای اطراف نگاه می کردم.امشب همانطور که گفتم میخواهم بخوابم.امیدوارم که اتفاقی نیافتد


بر تن خورشید می‌پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب


تك درختی خشك در پهنای دشت
تشنه می‌ماند در این تنگ غروب


از كبود آسمان‌ها، روشنی
می‌گریزد جانب آفاق دور


در افق بر لاله سرخ شفق
می‌چكد از ابرها باران نور

می‌گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می‌گیرد به بر


باد وحشی می‌دود در كوچه‌ها
تیرگی سر می‌كشد از بام و در

شهر می‌خوابد به لالای سكوت
اختران نجواكنان بر بام شب


نرم نرمك باده‌ی مهتاب را
ماه می‌ریزد درون جام شب

نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می‌رسد از راه و می‌تازد به ماه


جغد می‌خندد به روی كاج پیر
شاعری می‌ماند و شامی سیاه


دردل تاریك این شب‌های سرد
ای امید نا امیدی‌های من


برق چشمان تو همچون آفتاب
می‌درخشد بر رخ فردای من

                                         «فریدون مشیری»


پی نوشت ها:

۱ـ عید مبعث حضرت رسول(ص) رو پیشاپیش تبریک میگم

۲ـ هر روز دارم دریچه جدیدی از زندگی کشف میکنم.گاهی غم ها رو با امید و ایمانم پاک میکنم و گاهی شادی هام کم دووم میشن.خلاصه هر روز یه مرتضی(مهدی) جدیدی متولد میشه (قابل توجه دوستانی که گفته بودن میان وبلاگم و دلشون به حالم میسوزه!!)

نوشته شده در ساعت 7:18 PM توسط مهدی |


سلام

خوبین؟ اول از همه چیز میلاد امام علی رو تبریک میگم  از اونجایی که اکثر دوستایی که رو چشمای ما قدم میزارن و میان اینجا خانوم هستن واسه همین به عده زیادی نمیشه روز مرد رو تبریک گفت.حالا گاهی داش کیوان و علیرضای عزیز به ما سر میزنن ولی کلا من به همه مردها روز مرد رو تبریک میگم و روز میلاد امام علی که نه فقط مختص مردها که مختص همه بشریت هستش رو هم به همه تبریک عرض می نمایم .همونطور که میلاد حضرت فاطمه زهرا(س) هم تنها به خانوم های عزیز اختصاص نداره و برای هر کسی که دلش مومن به عشق الهی هستش٬ این روزها روزای قشنگی به حساب میاد  

و این روز رو به پدر عزیزتر از جونم هم تبریک میگم که برام بی نهایت ارزش داره. و از خدای عزیز میخوام که بهش طول عمر همراه با عزت و شادی بده.برای همه پدرای دیگه و مخصوصا پدر دوستای عزیزم هم این آرزو رو دارم

و از خدای خوبم هم سپاسگذارم.به خاطر همه چیز.به خاطر همه نعمت هایی که داد و ازم گرفت.به خاطر بزرگی و مهربونیش.از خدا بخاطر بخشیدن همه نعمتهایی که به من داد و من با بی توجهی از کنارشون گذشتم.از خدا بخاطر اینکه گناهانم رو می بینه اما باز دستم رو میگیره٬ بخاطر اینکه قلبم با اینکه اونجوری که باید درکش نکرده ولی تنهاش نزاشته سپاسگذارم  دوستت میدارم خدای خوبم و با همه وجود می پرستمت


۷ تیر تولد رهاست .....

پارسال این موقع ها شرایطمون زمین تا آسمون با الانمون فرق میکرد....

میدونم که هیچ وقت اینجا نمیای.اما روز تولدت رو بهت تبریک میگم.و برات بهترین ها رو آرزو دارم و امیدوارم واقعا سعادتمند و شاد باشی.به احترام لحظه هایی که با هم بودیم و دوستی هامون از خدا میخوام همیشه در کنارت باشه و باهاش به بهترین ها برسی.

چون خدا و عشقشه که در هر شرایطی میتونه آدم رو حفظ کنه.نه عشقای ما آدما به هم.من اینو لمس کردم و باور.توی بدترین شرایط از هم جدا شدیم.فکر نمیکردم با این وضعیت دووم بیارم.باور داشتم که عشق تو باهامه و محبتت به دلم گرما میده.همینجورم بود ولی وقتی جدا شدیم٬وقتی تنها شدم٬ توی اون شرایط که تو تنها آدمی بودی که وضعیتم رو میدونستی و باز از هم جدا شدیم٬ این عشق تو نبود که آرومم میکرد.دستای تو نبود که بغضم رو فروکش کنه.نگاهت نبود که قلبم رو گرم کنه..... این بزرگی و مهربونی های خدا بود که توی اون لحظه های سخت که هر ثانیه اش برام یه قرن گذشت٬ بهم نفس داد.بهم امید و ایمان داد.

اما این اعتراف رو باید بکنم که باز گاهی دلتنگت میشم.گاهی انقدر دلتنگ که .....

بی خیال.دوشنبه روز تولدته و من از این موضوع خوشحالم.واقعا خوشحالم و آرزومند آرزوهات زندگیت سبز باشه با بودن در کنار هر کسی که دوستش داری و دوستت داره و همیشه احساس خوشبختی کنی.


پی نوشت:

یکی از دلایلی که امروز خاطره سربازیم رو ننوشتم این بود که تقویم خاطراتمو توی تهران جا گذاشتم  هواس پرت خودتونید. من خیلی هم تیز و زبل و زرنگ و باهوشم

نوشته شده در ساعت 6:19 PM توسط مهدی |