۱۲/۱۲/۸۸ چهارشنبه
ساعت ۱۶:۳ اتاق منشی ها
روز خسته کننده ای را تا کنون سپری کردم.گروهان ما در رژه صبحگاهی رژه خوبی اجرا نکردند.به همین دلیل بعد از رژه٬ گروهبان شعبانی -که به گفته بچه ها متولد ۶۷ است!
- کلی بچه های آسایشگاه دو (دسته دو) که من هم جزوشان بودم را تنبیه کرد
از جمله حرکات تنبیهی٬ اسلحه به کمر و اسلحه به گردن و عقب گرد و اسلحه به کمر پیش و ... بود که واقعا پدرمان در آمد
بعد از آن هم در مسجد برای میلاد پیامبر(ص) و امام صادق(ع) مراسمی برگزار شد که در آن شرکت کردیم.کمی رییس عقیدتی سیاسی پادگان سخنرانی کرد.اما من بعلت گرسنگی و خستگی شدید٬احساس خواب آلودگی وافری احساس میکردم!
پس از سخنرانی هم کمی مولودی خواندند و شیرینی پخش کردند.شدت گرسنگی ام چنان بود که هر چه دم دستم میرسید میخوردم
نماز ظهر و عصر را به فرادی خواندم و سپس آمدم آسایشگاه و بعد هم با مادرم تلفنی صحبت کردم. خدا را شکر که همگی صحیح و سالم بودند.
با رها هم در دو نوبت حرف زدم.بار اول که داشت میرفت خانه عمه اش! بار دوم -که همین چند دقیقه پیش بود- رسیده بود به خانه عمه اش.خدا را شکر که او هم خود را با چیزهای مختلفی سرگرم می کندو دلتنگی زیادی تحمل نمیکند .......
امروز بچه هایی که اکثرا متاهل بودند تا شنبه مرخصی گرفتند.
دو ساعت پیش کلاس بهداشت داشتیم! ولی بجای مدرس بهداشت٬ سرتنگ (همون سرهنگ
) شهرامی آمد و کلاس بازرسی را برگزار کرد.سرهنگ شهرامی همان افسر میدان رژه است که معمولا از رژه گروهان ها ایراد میگیرد و باعث و بانی تنبیهات ما٬ در وحله اول شخص اوست
ولی در کلاس کلی با هم شوخی کردیم.
کم کم دارم خودم را با شرایط مرکز آموزش(پادگان) وقف میدهم.تاول پای راستم در حال خوب شدن است ولی ناخن انگشت پای چپم هنوز خوب نشده! احتمالا شنبه به میدان تیر می رویم. میخواهم خودم را به عنوان یک منشی تیز و حرفه ای و هم به عنوان یک تیرانداز این کاره نشان دهم 
دیشب خواب دوستانم را هم دیدم
خواب دیدم که محمد و آرمین (از دوستان دوران خوش دبیرستان) از دانشگاه برگشته اند و همگی دور همیم ولی پس از چندی باز به دانشگاه بازگشتند!! همین که خوابم تمام شد٬ چراغ آسایشگاه روشن شد و خوابم نیمه تمام ماند! یعنی ساعت ۴:۳۰ شده و برپا !!
امشب گروهبان نگهبان من هستم ولی میخواهم این بار همچون .... بخوابم 
۲۲:۶ اتاق منشی ها
آسمان امشب پر ستاره و زیباست.اگر با من بود تا صبح بیدار می نشستم و به مناظر زیبای اطراف نگاه می کردم.امشب همانطور که گفتم میخواهم بخوابم.امیدوارم که اتفاقی نیافتد 
بر تن خورشید میپیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تك درختی خشك در پهنای دشت
تشنه میماند در این تنگ غروب
از كبود آسمانها، روشنی
میگریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
میچكد از ابرها باران نور
میگشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ میگیرد به بر
باد وحشی میدود در كوچهها
تیرگی سر میكشد از بام و در
شهر میخوابد به لالای سكوت
اختران نجواكنان بر بام شب
نرم نرمك بادهی مهتاب را
ماه میریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
میرسد از راه و میتازد به ماه
جغد میخندد به روی كاج پیر
شاعری میماند و شامی سیاه
دردل تاریك این شبهای سرد
ای امید نا امیدیهای من
برق چشمان تو همچون آفتاب
میدرخشد بر رخ فردای من
«فریدون مشیری»
پی نوشت ها:
۱ـ عید مبعث حضرت رسول(ص) رو پیشاپیش تبریک میگم 
۲ـ هر روز دارم دریچه جدیدی از زندگی کشف میکنم.گاهی غم ها رو با امید و ایمانم پاک میکنم و گاهی شادی هام کم دووم میشن.خلاصه هر روز یه مرتضی(مهدی) جدیدی متولد میشه (قابل توجه دوستانی که گفته بودن میان وبلاگم و دلشون به حالم میسوزه!!)