تبليغاتX
دل نوشته های مهدی

دل نوشته های مهدی

فرزندم !

تو پاره ای از وجود منی

نه ٬ بالا تر از این

تو خود منی

اتفاقی اگر برایت بیافتد ٬ انگار اتفاقی برای من افتاده

مرگ اگر سراغت بیاید ٬ انگار سراغ من آمده

حال و روزگار تو ٬ اندازه حال و زندگی خودم برای من مهم است

این نامه را برای همین می نویسم

می نویسم تا پشتوانه تو باشد ٬ چه خودم بمانم و چه نمانم

 

پسرم !

سفارشت می کنم از خدا پروا کن و فرمان هایش را جدی بگیر

دلت را آباد کن با پیاپی به یاد آوردنش

آویزان شو به ریسمان او ٬ کدام رشته محکم تر از رشته بین تو و خداست ؟

اگر ٬ اگر آن را بگیری !

دلت را زنده نگهدار با یاد آوری

بمیرانش با پارسایی

توانایش کن با باور

روشن نگهش دار با اندیشه

کوچکش کن با فکر مرگ

وادارش کن اقرار کند که دنیا رفتنی ست

وادار کن چشم باز کند تا ناگواری های دنیا را ببیند

وادارش کن بترسد از هیبت روزگار ٬ ار تغییر حال و احوال ٬ از روزها و شب هایی که شاید در راه باشد

داستان رفتگان را برایش بگو و یادش بینداز بر سر آنهایی که پیش از او بودند چه آمده؟

بگو : نگاه کن ٬ ببین چه ها کردند ؟

از کجا کوچ کردند و در کجا فرود آمدند و ماندنی شدند ؟

همین امروز یا فرداست که تو هم یکی از آنها شوی ...

 

                                       وصیت امام علی (ع) به امام حسن بعد از بازگشت از صفین

 

... دل نوشته های علی به حسن

+نوشته شده در ساعت1:14 PMتوسط مهدی | |

اگر روزی ببینم قامتت را

بسوزانم دلم ٬ از آتشت را

                                               همه دل را بر قدومت می گسترانم

                                               ز آب دیده می شویم قدومت را

اگر روزی به چشمانت رسیدم

از آن باغت٬ گل نرگس بچیدم

                                               اگر صحرا شوی از داغ هجران

                                               من از صحرا ٬ صدای تنهایی شنیدم

اگر داری شکایت از دست باران

همه باران می شود٬ اشک یاران

                                             شوم چون خاک صحرا بر قدومت

                                             تو ای زیباترین ! ای شاه شاهان !

 

                         چرا در سینه درد عشق داری ؟

                         که می گیرد ای دل ! دستت ز یاری ؟

 

                       مرام عاشقان این گونه بود ست

                      به آتش می کشند دل را به آهی

               

 

 

التماس دعا..

 

.آتش عشق

                                                        

 

+نوشته شده در ساعت9:54 AMتوسط مهدی | |

موعظه پیامبر(ص)

روزی مردی به محضر رسول خدا آمد و گفت : ای رسول خدا ! به من علم بیاموز .

پیامبر فرمود : بر تو باد به قطع امید از آنچه در دست مردم است ٬ زیرا بی نیازی نقد ٬ همین است.

او عرض کرد : ای رسول خدا ! بر علم آموزی من بیافزا .

پیامبر فرمود : از طمع پرهیز کن ٬ زیرا طمع فقر نقد است.

او عرض کرد : ای رسول خدا ! باز بیافزا

پیامبر فرمود : هنگامی که به امری تصمیم گرفتی در مورد عاقبت آن بیاندیش ٬ هرگاه عاقبت آن خیر و مایه رشد باشد از آن پیروی کن ٬ و اگر عاقبت آن گمراهی باشد ٬ از آن دوری کن .

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------------------

 پنجره ها باز است

چشمانم بسته

و صدایی که فقط خود می شنوم آن را

دلم از پنجره ها

سراغ  شقایق را میگیرد

خاطره ها ٬ یا د تو را می خوانند

زمزمه ای ست بر لب  آن قصر بلند

قصر من

مملو از عشق سفر

سفر تا ته آن دشت بزرگ

تا شهر عشق

مسافرش این دل

مرکبش باد

اهالی اش همه تنهایی و غم

ارمغانش مهتاب ...

 

 

 

اگه خدا قبول کنه                                        

                                حق کیی آزاد است      یا حق

+نوشته شده در ساعت2:42 PMتوسط مهدی | |

سلام. هر چقدر خواستم بی خیال نوشتن اولین روز دانشگاه بشم ٬ مثل اونکه نشد . حالا ....

ساعت :۱۵/۱۱ - محوطه دانشگاه .

تازه رسیده بودم دانشگاه و داشتم از تاکسی پیاده میشدم که دیدم یکی از دوستام (که از قضا هم رشته بودیم) داره بدو بدو به طرفم میدویه. بعد سلام و احوال پرسی بهم گفت : چرا صبح سر کلاس فینگلیش (همون انگلیسی) نیومدی ؟منم بهش گفتم : مگه صبح فینگلیش داشتیم ؟ گفت : به آره داش . منم دو دستی زدم تو سرم و گفتم : اوه مای فیویوریتی ... آخه استاد زبانمون ٬ یکی از آشناهامون بود .خلاصه با خودم گفتم : سال تحصیلی ای که با بد بیاری شروع بشه ٬ خدا آخرش رو بخیر کنه ...خلاصه ساعت شد ۳۰ /۱۱  و ما رفتیم سر کلاس معارف اسلامی. از اونجایی که دماغ ما یکم انحراف داره ( دوستان میگن شبیه عقابه ٬ البته رفقا لطف دارن) من می دیدم استاد هی به من نگاه میکنه و از رشتیا و گیلکا حرف می زنه ( البته دوستان گیلک ببخشن ٬ آخه یکم دماغ درازن).خلاصه زنگ خورد و استاد خواست بره که ما با قیافه حق به جانب بهش گفتم : استاد ما گیلک نبودیما ٬ که همه زدن زیر قه قهه...

ساعت ۳ بعد از ظهر - کلاس عربی

معمولا من این موقع ها خوابم . ولی بعد از این مجبورم که بیداری بکشم. اه ... اونم واسه درسی که زیاد ازش دل خوشی ندارم (عربی).استاد اومد و بعد سلام علیک و تبریک و از اینجور حرفا ٬ گفت دفتری ٬ تقویمی باز کنین تا من اسم منابع رو بهتون بگم. اخر سر که منابعش رو شمردم ٬ نزدیک شونصد تا کتاب بود که همشون هم نویسندش ٬ عرب بود . دیگه داشت مخم تاب ور میداشت.از کلاس که اومدم بیرون ٬ رفتم تو حیاط و سر و صورتی به آب دادم.بعد دستامو به طرف آسمون بلند کردم و گفتم : ای خدایی که اون بالایی و منو میبینی ٬ منو دریاب که دارم از دست می رم . داشتم همین دعا رو تکرار میکردم که یهو یه سمند ٬ وارد محوطه دانشکده ( ) شد.گفتم خدایا : دستم به دامنت ٬ ببینم چه کار میکنی .ایشون ریس دانشگاه تشریف داشتن.منم گفتم چه موقعی بهتر از حالا واسه پاچه خواری ؟ واسه همین دست به کار شدم ٬ تا خواستم نزدیک ماشینش بشم که دیدم صد و اندی نفر ٬ دورش رو گرفتن و دارن پاچه هاشو عینه آدامس میجوین.اینم از شانس گند ما ...

 

ساعت ۳۰/۴ بعد از ظهر

دیگه داشت حوصله ام سر میرفت که تصمیم گرفتم برگردم خونه . واسه همین یه تاکسی گرفتم . راننده تاکسی یه مرد جوون بود که  منو شناخت و بهم گفت : به به ٬ ایشالله به سلامتی میری دانشگاه دیگه. منم گفتم : اره با اجازتون.

بعد بهم گفت : آقا منو می بینی ٬ من لیسانس مکانیک از دانشگاه سراسری تهران دارم که الآن دارم رانندگی تاکسی میکنم. ما که اند خم یک کوچه موندیم . امیدمون به شماست.

اینو که گفت دیگه داشتم منفجر میشدم.به خودم گفتم :آخه تو که رشتت تجربیه ٬ تو کلاس حقوق چه ... میکنی؟ که دیدم رسیدم به سر کوچمون.

اینم بگم که اون شب تا صبح ٬ کابوس درس و دانشگاه میدیدم . این چند روزه دیگه از خودم ٬ کم کمک دارم نا امید میشم ٬ هر چند فک و فامیل یه دلداری هایی بهم می دن اما ...

اینم از خاطره اولین روز دانشگاه ما ... واسم دعا کنین این ۳-۴ ساله هم یه جوری تموم شه.جبران می کنم واستون (ایشالله عروسیتون).یا حق ....

 

اینا ما نیستیما . گفته باشم ...

+نوشته شده در ساعت10:40 PMتوسط مهدی | |

سلام.ماه رمضون هم رسید.به همتون تبریک میگم.خداییش حیفه که این ماه رو از دست بدیم.

اگه اشتباه نکنم یه حدیث امام صادق (ع) می فرماید :

بیچاره ترین مردم نزد خلق خدا کسی است که این ماه (رمضان ) بگذرد و خدا او را از گناهانش پاک نکند.

امروز (سه شنبه ۱۲/۷/۸۴ ) کیهان یه داستان در باره این موضوع نوشته بود که واستون میزارم.رو من که خیلی تاثیر گذاشت.امیدوارم خوشتون بیاد ...

* مرد کثیفی با سر و وضع ژولیده وارد حمام شد.استاد حمام که وضعیت چرک آلود او را دید ٬ دستور داد تا بیرونش کنند.مرد ژولیده ٬ دم در نشست و شروع کرد به های های گریه کردن.مرد حمامی متاثر شد و آدمی فرستاد که او را بازش گردانند.هر چه اصرار کردند ٬ بازنگشت.پرسیدند چرا نمی آیی ؟گریه ات برای چیست؟

جواب داد : گریه ام نه برای این است که مرا از حمام بیرون کرده اند٬ بلکه فکر بهشت و آخرت را می کنم و می بینم در این دنیا به واسطه چرک و کثافت ٬ به حمام راهم نمی دهند ٬ آن وقت چطور فردای قیامت با روح کثیف و آلوده ٬ میگذارند پشت سر محمد (ص) وارد رضوان الهی شویم ؟

 

چند کلمه قشنگ هم از امام علی ببینین :

همانا تقوا کلید درستی کردار است و آندوخته آخرت و رهایی از تباهی.عمل کنید که عمل بالا برده می شود و توبه ٬ سودمند می افتد و دعا ٬شنیده میشود ... پس بر شما باد کوشیدن و سخت کوشیدن و توشه گرفتن در منزلی که برای توشه اندوزی است...آنانکه دنیا را دوشیدند٬ و شرنگ (سم) فریبش را نوشیدند ٬ نابود کردند آنچه را که به کار آید و کهنه کردند آنچه را که نو باید ...(خطبه ۲۳۰)*

وقت اذون عاشقی ٬ با زبون روزه ٬ من رو هم دعا کنین...

یا حق.

 

عشق اگر به داد دل ما نرسد ...

+نوشته شده در ساعت11:48 PMتوسط مهدی | |

سلام.اول از همه چیز حلول ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک میگم.ایشالله بتونیم هر چی که در توان داریم تو این ماه ٬ توشه واسه اون دنیامون جمع کرده باشیم. هر چی باشه این ماه ٬ مشهوره به مهمونی خدا ...

مطلب بعدی اینه که من دچار یک تحریم شدید شدم و شاید از این به بعد ٬ دیر به دیر تر این بلاگ رو آپدیت کنم و در خدمت شما باشم.از همین حالا عذر خواهی میکنم. خوبه بدونین که این تحریم از طریق خانواده بر من اعمال میشه و چه بهانه ای بهتر از درس و دانشگاه .؟!!!

عرضم به حضور دوستای نسل سومی ٬ حرف از دانشگاه شد ٬ می خواستم از همین جا با همه دانشجو های عزیز همدردی کنم. واقعا چی میکشین( یا چی میکشیم)؟خدا به هممون صبر عاجل عطا کنه.به هر حال اینم واسه خودش یه دورانیه .

از همه اینا گذشته ٬ خواهشا توی ماه رمضون هممون رو دعا کنین ٬ از خدا بخواین که به یک یکمون یه دل بیمار عطا کنه تا خودش با دستای خودش اون رو شفا بده ...

تا بعد یا علی ...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ساعت7:13 PMتوسط مهدی | |

سیمای شیعیان ...

شبی مهتابی بود.امام علی (ع) از مسجد کوفه بیرون آمد و به عزم صحرا حرکت کرد ٬ گروهی از مسلمین به دنبال آن حضرت حرکت کردند.امام ایستاد و به آنها رو کرد و فرمود :

من انتم :  شما کیستید ؟

آنها گفتند:نحن شیعتک یا امیرالمومنین ((ما از شیعیان شما هستیم ای امیر مومنان))

حضرت با دقت به چهره آنها نگریست و سپس فرمود: ((چگونه است که سیمای شیعه را در چهره شما نمی بینم؟))

آنها گفتند : سیمای شیعه چگونه است ؟

امام فرمود : صفر الوجوه من السهر .عمش العیون من البکاء ٬ حدب الظهور من القیام ٬ خمص البطون من الصیام ٬ ذبل شفاه من الدعاء ٬ علیهم غبره من الخاشعین

 یعنی« آنها :۱- زرد چهره گان بر اثر بیداری شب ۲-خراب چشمان بر اثر گریه ۳-خمیده پشت بر اثر قیام ۴  تهی دل بر اثر روزه و ۵- خشکیده لب بر اثر دعا هستند »

 

 

امید به رحمت خدا در هنگام مرگ

یکی از مسلمین بیمار شد و پیامبر(ص) جویای حال او شد ٬ گفتند : او بیمار و در بستر است.آن حضرت به عیادت او رفت ٬ وقتی که بر بالین او آمد دید در حال جان دادن است.

پیامبر پرسید : تو را چگونه می یابم ؟ در چه حالی هستی ؟

بیمار گفت :در حالی هستم که امید به رحمت خدا دارم و از گناهانم می ترسم

پیامبر فرمود: « اجماع دو صفت خوف و رجا (ترس و امید) در دل مومن در این هنگام (مرگ) نشانه این است که خداوند او را به امیدش می رساند و از آنچه ترس دارد ٬ ایمن و محفوط میدارد .»

 

امید

+نوشته شده در ساعت2:9 PMتوسط مهدی | |

سلام.وقتی که از یه مقطع(مثلا تحصیلی) یه قدم می پری بالاتر ٬ از یه طرف خوشحالی که خب یه سال بزرگتر شدی و به آینده امیدوارتر میشی ٬ اما از یه طرف هم میگی ای خدا ٬ بازم باید عرق (جوین) بریزم؟

اینوگفتم واسه خاطر خودم.چون حالا که به سلامتیه شما پا گذاشتیم تو دانشگاه ٬ باید بیشتز از بیش درس بخونم(حتما).به همین مناسبت نه چندان فرخنده ٬ یه شعر از نوع سهرابی که جدیدا خیلی طرفدار پیدا کرده که سرودم و واسه شما میزارم.اگه با من همدرد بودین ٬ همدردیتون رو واسمون بفرستین...

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی شاید دارم

خرده عقلی

سر سوزن ذوقی

اهل دانشگاهم

پیشه ام گپ زدن است

گاه کاهی میسرایم شعری

میسپارم به دستان شما

تا به یک نمره ناقابل ۲۰

که در آن زندانیست

دلتان زنده شود

چه خیالی چه خیالی می دانم

گپ زدن وقت گذرانیست

می دانم دانشم به گرمی کشک نمی ارزد

استاد از من می پرسد

چند کیلو نمره می خواهی ؟

من از او پرسیدم

دل خوش ٬ سیری چند ؟

اهل دانشگاهم

قبله ام تخته سیاه

جانمازم جزوه ی درس

مشق از پنجره ها میگیرم

من درس هایم را وقتی می خوانم

که خروس خانه ی همسایه از ته دل می کشد خمیازه

خوب یادم هست

مدرسه ٬ همچو یک زندان بود

درس را بی منت می خواندیم

از درش بالا می رفتیم

تا معلم پارازیت  می گفت

همه از مسخره گی ٬ غش میکردیم

درس خواندن آنجا آه ٬ مثل یک بازی بود

کم کمک دور شدیم از آنجا

بار خود را بستم

عاقبت رفتم دانشگاه

به محیط سراسر آموزش

چیزی دیدم در آنجا

من دلم لرزید

من جوانی دیدم آنجا در آخر ترمش

پی یک نمره گدایی میکرد ٬ آه

من کسی دیدم ٬ آنجا

که با گرفتن یک نمره ی دل ٬ پشتک وارو می زد

من دراین دانشکده

در سراشیب کسالت هستم

من میدانم که استاد

می کوئز میگیرد

برگ حذفو اظافه کجاست؟

سایت و رایانه ی آنجا مال من است (پس بدهیدم)

ما بدانیم اگر سلف نباشد

همگی میمیریم

باید از حالا بدانیم که اگر حدف نباشد

همگی مشروطیم

کار ما نیست شناسایی غذا

کار ما شاید این است در پس آن اتاق تنهایی و غم

پی استاد برای کسب نمره ی قبولی باشیم

 

البته خاطره ی اولین روز دانشگاه رو واستون خواهم نوشت.فعلا خدانگهدار ...

 

اینا ما نیستیم ها گفته باشم

+نوشته شده در ساعت7:29 PMتوسط مهدی | |

* بالا تر از عشق

   جاودانه میشوم

   آنجا که برایم دردی ساخته ای

  آنجا که می سرایم تو را

   از وازه ها

  شعری

  آنجا که برای آدمی دردیست

  و هر دردی را دردی بالاتر

  و همیشه

  آخرین درد

  اصل است

  درمانده ام

  از آنجا که برایم دردی ساخته ای

  بالاتر از عشق

  و نام نهاده ای

                                                 انتظار ... *

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ساعت3:4 PMتوسط مهدی | |

سلام . به این مصرع که هممون شنیدیم توجه کنین :

                                     تا توانی بخور به بازوی خویش

به نظر من توی این دنیا ٬ هرکی ثروت و زورش بیشتر از بقیه باشه ٬ میتونه زنده بمونه .چنانچه توی این مصرع ٬ شاعر پر آوازه ٬ حرفی از علم به میون نیاورده . اما این زندگی به قیمت چی ؟

آمریکا اومد خیلی راحت افغانستان و عراق رو اشفال کرد ( در عرض ۴۸ ساعت).ولی وقتی یه طوفان به ایالات امریکا اومد ٬ همشون واموندند . حالا جالب اینجاست که از رو هو نمیره ٬ چون حالا واسه ایران هم نقشه کشیده . خلاصه باید بدونیم که همه ی اینها ٬ از چند چیز نشات میگیره که عبارتندت از (؟؟؟):قدرت و جاه طلبی بیش از حد امریکا .هر دوی این صفات ٬ در ذات حیوانات جنگل هست . برای همین خیلی ها قوانین امریکا رو به قانون جنگلی تشبیه میکنند .

مطلب بعدی اینه که امریکا و سه کشور متحدش ٬ تهدید کردن که پرونده ایران رو به شواری امنیت ارجاع می کنن.اگه یادتون باشه من هم تهدید کرده بودم که اگه امریکا و متحداش ٬ دست از سر کچل ما ور ندارن ٬ راه اندازی فضول سنج ( از نوع سیستم دیجیتال ) در کارخانه های ((یو سی اف )) رو به مجلس میدم . ظاهرا اینا (امریکا و سه کشور اروپایی) فکر میکنن من با اونا شوخی دارم . وقتی که وصل کردم اون وقت حالیشون میکنم ...

حالا به هرحال ٬ یه شخص موثق (که نخواست اسمش فاش بشه) گفت : کیک های زرد در حال طبخ هستش و ما می خوایم این محموله (؟؟؟) رو به نطنز بفرستیم تا چشم امریکا دراد .همین منبع به من گفت که قبلا کره ی جنوبی از طرح من (وصل کردن فضول سنج به دستگاه ها) استفاده کرده که نتیجشو واستون میگم.

البته تنها تفاوت فضول سنج کره ای ها اینه که وقتی کسی در حضور این دستگاه ها دروغ یا فضولی کنه٬  منفجر میشه اما واسه ما آژیر می کشه.حالا نتیجه ی استفاده ی فضول سنج ها در کره:

وقتی تونی بلر(نخست وزیر انگلیس) نزدیک این دستگاه ها شد ٬ گفت:((ما آدم ها ٬ می خواهیم که در جهان صلح برقرار شود و ... ))که فضول سنج منفجر شد.همین اتفاق برای نخست وزیر آلمان و فرانسه نیز افتاد . اما وقتی جرج (یا گرگ) دابلیو بوش (رییس جمهور امریکا)  می خواست بگه که : ((ما آدمهای ...)) که فضول سنج منفجر شد ...

به هر حال کاش این آدم ها (به جز بوش) یه کم به خودشون بیان و بدونن که آدم هستند و خودشونو باور کنند  و بفهمن که بابا این دنیا که همش جنگل نیست. توش آدم هم هست .کاش ...

به امید اونروز ٬ خدانگهدار ...

+نوشته شده در ساعت2:2 AMتوسط مهدی | |

سلام . امروز دیگه واقعا قحطی موضوع بود . به نظر من ٬ یه جایی (مثلا یه مغازه و یا یه سایت ) باید درست کنن واسه کسایی که دنباله موضوعات جورواجور هستن ٬ اینجوری دیگه کسی معطل نمی مونه توی روزنامش یا تو سایتش چی بچپونه (مثل من).ولی واسه خاطر اینکه حوصلمون سر نره و بروبچ نگن که وبلاگت از بی موضوعی پکید ٬ یه داستان از امام زمان می نویسم ٬ امیدوارم خوشتون بیاد :

در یکی از روستاهای کاشان ٬ دختری از خانواده ی مذهبی و سادات ٬ به بیماری سختی مبتلا شد  و دست ها و پاهایش ٬ به طور کامل فلج شد.او را به بیمارستان بردند و تحت نظر پزشکان متعدد ٬ قرار دادند ولی خوب نشد ٬ او را به روستا برگرداندند ٬ او همچنان بستری بود و آثار بیماری او را از تحرک باز داشته بود . او قبل از بیماری و بعد ٬ اهل توسل کردن بود .٬ یه همین خاطر از امام زاده عبدالله بن علی(ع) که در روستا بود در این راستا کمک میگرفت و از امام زاده می خواست تا از خدا بخواهد تا بهبودی خود را به دست آورد .

ساعت یک و نیم روز پنچ شنبه (۱۶ خرداد ۱۳۷۰ )  بود . او با اینکه در روز نمی خوابید ٬ کمی در بستر خوابش گرفت . در عالم خواب دید امام زمان (عج) به بالین او آمد و پرسید حالت چطور است ؟

او گفت : سرم درد می کند و گلویم گرفته به طوری که وقتی می خواهم سخن بگویم ٬ بغض مرا میگیرد و می خواهم گریه کنم ...

امام دست مرحمت بر سر او کشید ٬همین لطف خاص امام باعث شد که بیماری از جان او رفت و او سلامتی خود را باز یافت .وقتی از خواب بیدار شد ٬ خود را سالم یافت ٬ دست ها و پاهایش تحرک داشت.این داستان را برای خانواده ی خود تعریف کرد و همه ی آنها از این اتفاق تعجب کردند. سپس به سوی امام زاده عبدالله بن علی(ع) روانه شد٬ چرا که همزمان با این اتفاق ٬ خواهر او در خواب دیده بود ٬ حضرت عبدالله بن علی(ع) نزد او آمد و فرمود: خواهرت خوب شد ٬ بیا اندکی از پارچه ی سبز را که روی ضریح من است ٬ ببر و به بازوی خواهرت ببند .

 

هر چند پیر و خسته دل و دردمند شدم                       هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم

آیا شود پیام رسانی به من ز لطف                             خوش دار ٬ من ز عفو گناهت ضمان شدم

 

قاب کوچک زندگی من ...

+نوشته شده در ساعت1:17 AMتوسط مهدی | |

سلام . پاییز هم با هزار تا زیباییش از راه رسید.خیلی ها  فکر می کنن تو این فصل  چون برگ از درختا می ریزه و یا هیچ گلی نیست که در این فصل ٬ جوونه بزنه ٬پس ماه خیلی خشک و بی روحی هستش. شایدم درس فکر می کنن ٬ اما نظر من یه چیز دیگه ست(حالا کی نظر من رو خواست).

به نظر من پاییز ٬ رنگ غربته ٬ چون وقتی حتی پرنده ها ٬ درختا رو تنها می زارن ٬ اون موقع تنهایی معنا میشه . وقتی پاهات رو میزاری روی برگ های خشکی که از درختا افتاده ٬ و یا اصلا صدایی که یه مرد با لباس نارنجی ٬ هر روز صبح با این برگ ها بازی میکنه ٬ یه نت خیلی زیبا به وجود میاد که واسه خودش یه سمفونیه بی نظیره . یا وقتی تنها ٬ توی کوچه یا خیابون قدم میزنی ٬ یه نسیم می وزه و خیلی شاعرانه موهات رو نوازش می کنه (البته به جز عزیزانی که مویی در سر ندارن ). تازه من فکر می کنم هیچ فصلی از سال مثل پاییز ٬ آرام بخش نیست .

خلاصه اینکه این ماه خیلی قشنگه ٬ نه به خاطر اینکه خودم تو این ماه به دنیا اومدم ها ٬ نه به جون اودم

امیدوارم حتی تو زردی پاییز ٬ سبز باقی بمونید ...

 

پاییز فصل من

+نوشته شده در ساعت0:10 AMتوسط مهدی | |

حرفای خاک خورده

*ـ هرگاه مردم به کلام خود مباهات کردن ٬ تو به سکوت خویش مفتخر باش (پاسکال)

*ـ اگر روزگاری شان و مقامت پایین آمد ٬ ناراحت نشو ٬ زیرا آفتاب هر روز هنگام غروب پایین میرود تا بامداد روز دیگر بالا بیاید.(لقمان)

*- انسان ها شکست نمی خورند بلکه تلاش خود را متوقف می کنند (اسکاروایلد)

*ـ وقتی روزگار بخواهد کسی را فاسد کند ٬ هر چه آرزو دارد در اختیار او می گذارد(اسکاروایلد)

*ـ کم دانستن و زیاد حرف زدن ٬ مانند پول نداشتن و زیاد خرج کردن است ( فرانسوی)

+نوشته شده در ساعت11:13 AMتوسط مهدی | |

سلام .یه سلام ویژه به کلاس اولی ها . بچه های دیروزی که حالا بزرگتر شدن و باید برن مدرسه . توی مدرسه باید برن نمره های بیست بیست بگیرن و از معلم جایزه بگیرن (چرا معلم های امروزی اقدر خسیس شدن؟)

خداییش انگار پریروز بود (دیروز دیگه از مد افتاده) که با برو بچ همسایه میرفتیم مدرسه . حالا که به اون روزا فکر می کنم می بینم که اونروز ها همش صوتی میدادیم اما چون (اون موقع) بچه بودیم زیاد حالمون رو نمیگرفتن. یادش بخیر ...

 

اینم از عکس من که بعضیا می خواستن بزارم تو وبلاگ ...

 

 

خودمم ها

+نوشته شده در ساعت10:52 AMتوسط مهدی | |