تبليغاتX
دل نوشته های مهدی

دل نوشته های مهدی

 من و یک پای شکسته

 من و یک توشه بسته

                                                 من و یک یاس شکفته

                                                 تو و آن دست فرشته

 من و آن عشق نهفته

 من و قصه های گفته

                                                  من و حرفای نگفته

                                                  تو و حرفای شنیده

 من و یک دست شکسته

 تو دلت مرهم و خسته

                                                  من و یک صدای گریون

                                                  تو و یک بغز شکسته

 من و یک کفش کذایی

 تو با پاهای پینه بسته

                                                  کاشکی همه اینو بدونن

                                                  که خدا اون بالا نشسته ...

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

+نوشته شده در ساعت10:46 PMتوسط مهدی | |

سلام . امروز تصمیم گرفتم یه گوشه از خاطرات دوران تحصیلیم رو بنبیسم ـ ببخشین بنویسم اونقدر همه به نوشتن میگن نبشتن ٬ که من اشتباه میکنم ـ .

ابتدایی ـ دبستان فردوسی

من ۵ سال ابتدایی رو تو این مدرسه درس خوندم . یادمه سال چهارم (ابتدایی) بودم  که توی یک روز بارونی ٬ یکی از بچه ها همینجوری اومد گفت که میخوام باهات دعوا کنم (اسم یارو بابک بود که تا دبیرستان هم باهاش هم کلاس بودم) . بهش گفتم : بابک بی خیال شو ٬ من غاتیما . اما یه پسر دیگه ( که اسمش سجاد بود و با اون هم همکلاس بودم ) به بابک گفت : بابک این پسره (یعنی منو ) بزن و آدمش کن . من هم دیگه غات زدم . از اون جایی که من از بچه گی ناخونام رو دیر به دیر میگرفتم ٬ گفتم تو صورت این بچه پر رو یکم نقاشی کنم . این کار رو هم کردم .بعدظهر اون روز ٬ مدیر مدرسه زنگ زد و جریان رو به بابام گفت . بابام هم کمر بندش رو ورداشت تا لباساش رو یپوشه (  فکر کردی می خواست منو بزنه ؟) خلاصه رفتیم و دیدیم بعله . بابای بابک اومده میگه من از بچه تون شکایت دارم . من هم به باباهه گفتم ٬ من بهش گفته بودم که با من شوخی نکنه اما گوش نداد. رو به بابک کردم و قیافم رو خشن تر کردم و بهش گفتم : مگه نه بابک ؟  بابک هم گفت : اره راس میگه . مدیر هم طرف من بود و خلاصه نزاشت یا تیپا بندازنمون بیرون .

راهنمایی - مدرسه معین

کلاس دوم بودم . دبیر فینگلیشمون ٬ اسمش یحیی نیا بود ( بزار عابروش رو ببرم ) من هم اثلا شلوغ نمی کردم اما هر وقت کلاس این میشد ٬ یخ پرروییم آب میشد . از قضا یه بار منو موقع تقلب (   ) دید و موچمو بد گرفت . این آقای یحیی نیا هم تو زدن سیلی های رفت و برگشتی خیلی معروف بود . رفت سیلی رو زد اما تا خواست برگشتش رو بزنه ٬ من چشمم رو گرفتم و اونقدر مالوندم که شد عینه لبو . خلاصه معلم افتاد به .... کردن و هی میگفت : اقا مرتضی ببخش . اما من که میخواستم حالش رو اساسی بگیرم ٬ رفتم به مدیر گفتم . خلاصه یه دعوای توپ هم بین اونا راه انداختم ( اون موقع شیطان صفت بودیم دیگه  )

دبیرستان - سعدی

بیشتر خاطرره های خفن و توپم تو دوران دبیرستان بود . یادش بخیر. دبیر فیزیکمون ٬ همچین یه خورده تیک داشت . اما خداییش خیلی توپ درس میداد (دستش درد نکنه) . یه روز برگشتم بهش گفتم : استاد (واسه مسخرگی به معلمامون میگفتم استاد) ! ماشین شما مدلش چیه ؟ گفت : ۲۰۰۶ . گفتم : استاد ! هنوز که ۲۰۰۶ نشده . اصلا ماشینتو کو ؟ گفت : اوناهاش ٬ بستمش به درخت . تا اینو گفت همه از خنده داشتیم غش میکردیم .

 

خلاصه این بود چکیده ای از خاطرات تحصیلی ما ... خوب بید نه ؟ پس تا برنامه بعد ...

 

عکس من نبیدا

+نوشته شده در ساعت10:41 PMتوسط مهدی | |

*

 کاش در دهکده عشق ٬ فراوانی بود

 توی بازار صداقت ٬ کمی ارزانی بود

 

  کاش اگر قطره ای لطف به هم میکردیم

 مختصر بود ولی ساده و دریایی بود

 

کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد

قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود 

 

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

 رنگ رفتار من و لحن تو عرفانی بود

 

چقدر شعر نوشتیم برای باران

 غافل از آن عشق که بارانی بود

 

کاش صاحب دل ما می آمد به این زودی ها

 دل پر از صحبت آن عارف هر جایی بود

 

                      کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها ...

                                   راز این شعر همین مصرع پایانی بود ... *

 

                                                     اقتباص از : مریم حیدر زاده       .

 

دهکده عشق

+نوشته شده در ساعت7:12 AMتوسط مهدی | |

سلام

قبل از هر چیزی ٬ عیدتون مبارک . بعد از این همه سختی و زحمت روزه گرفتن - که البته بی پاداش و رحمت نخواهد بود - عید فطر شد تا باز به شکرانه یک عید رمضون دیگه ٬ در انتظار نزول رحمت خدا  دعا کنیم و باز( و باز )   شکرش کنیم .

راستش توی یکی از همین بلاگ های بلاگفا یه جوکی دیدم که به نظرم قشنگ اومد . دیدم گفتنش خالی از لطف نیست . به جون خودم اسم وبلاگ هم یادم نیست والا میگفتم ...

یه عزیزی () بچش فردای عید فطر به دنیا میاد ٬ اسم بچه رو میزاره پس فطرت ...

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خیر دنیا و آخرت

شخصی برای امام حسین نامه ای نوشت و در ضمن آن نامه نوشت :ای آقای من ! خیر دنیا و آخرت در چیست ؟ آن را به من بیاموز .

امام در پاسخ چنین نوشت :

به نام خداوند بخشنده مهربان اما بعد. کسی که خواستار خشنودی خدا باشد ٬ هر چند موجب ناخوشنودی مردم گردد ٬ خداوند رابطه او را با مردم ٬ سامان می دهد و کسی که خشنودی مردم را در آنچه که موجب خشم خدا است ٬ طلب کند ٬ خداوند او را به مردم واگذار می کند .

+نوشته شده در ساعت10:40 AMتوسط مهدی | |

سلام

اول اينکه از همه به خاطر تاخير زياد واسه آپديت بلاگ عذر خواهي ميکنم. مشکلات زندگيه ديگه خودتون که واقفين .

راستش يه مدتيه که سرم هوي جوري دور دنيا مي چرخه (شايدم دنيا دور سرم مي چرخه ٬ نميدونم). وقتي که چيزي رو ميبينم و به خودم مي قبولونم که نديدم ٬ اونوقته که همچين حالتي بهم ست ميده...

اين چيزي رو که مي نويسم ٬شايد بعضيا خوششون نياد و بر من خورده بگيرن . به هر حال چيز گفتني رو بايد گفت ( هر چند هر چيزي گفتني نيست ). قصه از تقريبا يه ماه و نيم پيش شروع شد...

وزير خارجه ما ( آقاي متکي) فرمودن که : اگه در جلسه اکتبر ٬ به نتيجه قانع کننده اي در مورد پرونده هسته اي در جلسه شوراي حکام دست پيدا نکنيم ٬فعاليت هاي نطنز رو از سر ميگيريم ...

در جاي ديگه عرض کردن که : اگر هند ٬ در جلسه شوراي حکام ٬ عليه ما راي صادر کنه ٬ خط صادرات گاز رو به اين کشور قطع ميکنيم و اله مي کنيم و بله مي کنيم.

از قضا ٬ نه توي شوراي حکام به نتيجه قانع کننده اي رسيديم و نه هند به نفع ما راي داد. اما جناب متکي سنگ رو يخ شدن ( معذرت مي خوام که انقدر رک حرف ميزنم )و ايشون گفتن که اين حرکات ٬ به نفع ما تموم شد (؟؟؟!!!)

حالا من سوالم اينجاس که : آقايون مسئول ( از آقاي لاريجاني و متکي گرفته تا آقاي ايکس و ايگرگ) اون همه تهديد و قل و غمه کشي چي شد؟ چرا بايد راديو بي بي سي بگه که ايران هميشه تهديد هاي تو خالي ميده  ؟

حالا اين اينور ماجراست . واقعا من نمي دونم ٬ نمدونم تو اين شوراي حکام چه تصميمي بايد بگيرن که مسئولين ما بگن بر عليه ماست ؟

مثلا اين يارو البرادعي ميگه : ايران بايد برگرده سر ميز شورا ( به شرط تعطيلي يو سي اف اصفهان). بعد آقا ميگه که اين حرف به نفع ماست. چين و روسيه به قطع نامه راي ممتنع ميدن ٬ مسولين مي فرماين که به نفع ماست و راي ممتنع با راي + هيچ فرقي نداره (؟؟؟!!!) .

مسولين ما بايد دو تا مسئله رو به خودشون بقبولونن : ۱ اينکه  اگه انرژي هسته اي رو نمي خوان ٬ صاف و پوست کنده به ملت ايران و دنيا بگن . مگه همه کشور ها انرژي هسته اي دارن ؟ مگه سويس يا نروژ انرژي هسته اي داره در حالي که در اونجا عدالت حرف  اول و آخر رو ميزنه (الته اينا جيره خور آمريکا هستند) ؟

۲ اينکه اگه مي خوان انرژي هسته اي داشته باشن ٬ ديگه من من نکنن . نبايد اجازه بدن که کشور هاي ديگه بياد واسشون تصميم بگيره .

از اون جايي که من به عنوان نه يک دانشجو ٬ بلکه يه ايراني ٬ اين حرفا رو نوشتم. اگه ديدگاه کسي با نوشته هاي من   تضاد داره ٬ از همين جا ازش عذر خواهي ميکنم .

به اميد روزي که ايران ٬ زير سايه امام عصر (عج) حرف اول و آخر رو در عدالت بزنه و همه به پاقدم آقا٬  راضي و قانع به حق خودشون باشن . يا حق ..

 

.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه چیز دیگه. اگه دوستانی که دل نوشته هاشون رو مینوسین ٬ زیاد منتظر جواب موندن ٬ فکر نکنن که من بی معرفتم . این بلاگفا بازی در آورده . اثلا صفحه نظرات رو وا نمیکنه .چرا شو دیگه نمی دونم. خلاصه یه معذرت خواهی  دیگه هم افتادیم یا حق ...

+نوشته شده در ساعت6:42 PMتوسط مهدی | |

 سلام .شب های قدر هم از راه رسیدند . يواش يواش ماه رمضون هم داره به آخراش مي رسه.حرف و حديث واسه اين شب ها و روزها زياده اما من فقط مي خوام چند کلمه حرف واسه اين دل خودم بنويسم . شايد يکم آروم بگيره ...

ميگن يه يخ فروشي از خيابون رد مي شده.ديگه کم کمک داشت شب ميشد.خيلي ناراحت بود از اينکه هنوز نتونسته بود يخ هاش رو بفروشه . واسه همين همش داد مي زد : تو رو خدا يکي بياد اين يخ ها رو از من بخره ٬ اخه من همه داراييم رو فروختم و يخ گرفتم.اگه کسي يخ هام رو نگيره بيچاره ميشم.

حالا من مي خوام چي بگم با اين حرفم ؟

مي خوام بگم اي خدا ! اگه تو توي اين شب هاي قدر ٬ من رو پاک و طاهر نکني ٬ من ميميرم ...

شب نوزدهم که شد امام علي رفت خونه دخترش .حالا بماند که در خانه زينب چه ها شد و حسن و حسين چه ها شنيدند از پدر. وقتي صبح شد و امام خواست از خونه واسه نماز صبح بزنه بيرون و بره به مسجد ٬ ديد اين لباسش به ميخ در گير کرد . همين اتفاق کافي بود که اشک توي چشماي نازش جمع بشه. روبه ميخ در کرد و با ناله گفت : اي ميخ در ! من چه خاطره ها که از تو ندارم . يه بار سينه زهرا رو خورد ميکني ٬ يه بار هم مثل حالا لباس منو ميگيري . مگه تو مخلوق خدا نيستي ؟

واقعيتش اينه که من تا حالا نمي دونستم که معناي جمله آخر علي چي بود ( به ميخ ميگه : تو مگه مخلوق خدا نيستي ؟) تا اينکه يه نوحه گذاشتم و گوش کردم. مداح تو اون نوحه گفت :علي هميشه دوست داشت که به پيامبر و زهرا برسه . واسه همين آرزو داشت که زودتر از اين دنيا ٬ راحت بشه . منظور علي از اين حرف ٬ به ميخ در اين بود که اي ميخ در ! منو رها کن و بزار به زهرام برسم ...

لذا وقتي شمشير زهرآلود ابن ملجم به تن پاکش خورد ٬ فرمود : ((به خداي کعبه که رستگار شدم)). عرفا ميگن امام علي راحت شد ٬ چون ديگه تو دلش غم زهرا رو نداشت . واسه همين گفته امام رو اينجوري تفسير مي کنن : (( به خداي کعبه ٬ ديگه غم دوري زهرا و محمد (ص) رو در دلم ندارم و رستگار شدم )).

حرف ديگم اين بود که هممون به ديگري ميگيم : تو رو خدا اين شبا (قدر) ما رو هم دعا کنين.ولي اين شب ها و روزها٬  مخصوص دعاي امام زمونه. روايت هست که خداوند جبرئيل رو نزد امام زمان نازل مي کنه و امام زمان ٬ نامه يک سال هممون رو مينويسه . خدا کنه از اون دسته آدم هايي باشيم که تا سال بعد ٬ به ترحم آقا ٬ مکه و مدينه روزيمون بشه. نه نه اثلا يه دعاي قشنگ تر ٬ خدا کنه که موقع مردنمون ٬ خودش بياد و ما رو از عذاب قبر نجاتمون بده و تو اون دنيا شفاعتمون کنه . نه اينم نه ٬ يه دعاي بهتر از اون ...

يه لبخند ٬ فقط يه لبخند رضايت از اون به من ٬ از هزار تا حج بهتره ...

ديگه اينکه٬ خدا خيلي کريمه . اين شبا هر چي تو دلت هست ٬ بريز بيرون و بهش بگو . راستي من رو هم دعا کن ... يا حق ...

 

 

+نوشته شده در ساعت8:52 PMتوسط مهدی | |