|
بگذار بمیرم ... تا دربهشت جاویدان آغوشت ٬ به دیدارت شتابم مرا که اسیر این جهان مه آلود گشته ام بگذار بسوزم و بسازم با تیری که سینه ام را دو نیم کرده و با شهر ویرانی که با ذوق بنا نهاده شده ... بگذار بگیرم بر سر گور لحظه هایی که همه دربی تو بودن گذشت بگذار ببندم چشمانی را که هرگز به نگاهت ره نیافت بگذار بگذرم از هر چه خوشی ست ٬ سهم من از این دیار ٬ تنهایی و اشک و حسرت است ...
قسم به نگاهت ! قسم به لحظه های با تو بودن ...! قسم به آوارگی دل پریشانم ... !
بمیران مرا اگر سهل است تو را رساندن قلبم به جاودانگی ات ...
چه زیباست تماشای رنگین کمان نگاهت در آن لحظه که دستانت ٬ شقایق را سیراب میکنند و چه دست نیافتنی ست چهره معصومانه ات که همچون آسمان ٬ از زخم های زمانه میگیرد
دستان پرمهرت را می بوسم ٬ عطر پیراهن آسمانی ات را حس میکنم که به تنهایی آغشته است ... و شهدی به شیرینی انتظار را از تو مینوشم ...
هنگام ولادت پیامبر ٬ ابلیس (پدر شیطان ها) جیغ و فریاد بلندی کشید . همه شیطان ها به گرد او جمع شدند و پرسیدند : " ای سرور ما ! چه چیز تو را اینگونه بی تاب و وحشت زده کرده است ؟ " ابلیس جواب داد : " وای بر شما ٬ امشب وضع آسمان و زمین دگرگون شده که نشانه بروز حادثه بزرگ است که از زمان عروج عیسی به آسمان تا کنون ٬ چنین حادثه ای رخ نداده است ٬ در همه جای جهان پراکنده شوید و جستجو کنید تا ببینید این حادثه چیست ؟ شیطان ها سراسر زمین را جستجو کردند و سپس نزد ابلیس آمده و گفتند : " چیز تازه ای نیافتیم . " ابلیس گفت : " من خودم برای جستجوی آن حادثه ٬ سزاوارترم ." آنگاه به شکل گنجشکی در آمد و از جانب کوه حرا به مکه وارد شد ٬ جبرئیل به او نهیب زد : " باز گرد ٬ خدا تو را لعنت کند ." ابلیس گفت : " ای جبرئیل ! یک سوال از تو دارم ٬ حادثه ای که امشب رخ داده چیست ؟ " جبرئیل گفت : " محمد (ص) چشم به جهان گشوده است " ابلیس گفت : " آیا من در او بهره ای دارم (میتوانم او را فریب بدهم ) ؟ " جبرئیل گفت : " نه " ابلیس گفت : " آیا در امت او ٬ راه نفوذی دارم ؟ " جبرئیل : " آری " ابلیس گفت : " به همین اندازه خشنودم " قبل از هر چیزی " سلام " هفته وحدت رو به همه مسلمونای عزیز ٬ مخصوصا شما دوستای خوبم ٬ تبریک میگم ... امید میره که توی سالی که مزینه به اسم مبارک حضرت محمد (ص) همه مشکلات مسلمونا برطرف بشه (انشاا...) و همچنین آرزوی میکنم از اون دسته آدمایی باشیم تا به کرم و محبت خدا و حضرت محمد (ص) راهی برای ابلیس و شیطان در قلب و دل ما نباشه . این روزا هر جا که میری ٬ صحبت از خبر داغ (!) ریس جمهوره ... خبری که یه شک خیلی بزرگ به همه دنیا وارد کرد ٬ اما بهتر دیدیم به بررسی بیشتر جزئیات این امر مهم بپردازیم ... اولین چیزی که به نظرم قابل گفتن میاد اینه که ٬ اون روزی که قرار بود ریس جمهور این خبر خوش رو ملت به بده ٬ اتفاقی رفتم تو سایت بازتاب تا ببینم باز زلزله ای چیزی اومده یا نه ( بعد از این جریان ٬ بنده (به قول دبیر شیمی مون) یه گیریزی زدم تو سایت های خبری از جمله سایت وزین BBC . من نمیدونم چرا بعضی ها اعتقاد دارن که این نشریه بزرگ خبری ٬ بنگاه شایعه پراکنیه ؟ واقعا زشته همچین حرفایی ... حالا به هر حال ... توی این سایت آقای سرگین لاووروف (وزیر خارجه روسیه ) افاضات فرموده بودن که : ایران هیچ گونه موشک بالستیک نداره و یه اشاره غیر مستقیم هم کرده بود به دولت و ملت ایران که معنیش این میشد : (ملت و دولت ایران ! ) برین کشکتون رو بساوین !! بنده واجب دونستم که به این برادر عزیزمون گوشزد کنم که : آقای وزیر محترم ( که از اسم و رسمت پیداست که خیلی عاشق سرگینی به هر حال امیدوارم خداوند این وزیر(که یکی از فرزند های ناخلف پدرشه) رو هدایت بفرماید انشاا... دوباه میلاد حضرت محمد(ص) و هفته وحدت رو به همتون تبریک میگم . یا حق ...
در آن وقت در مکه تنگی و قحطی عظیمی بود و مردم در زحمت بودند . چون آمنه باردار بود ٬ نور مصطفی ظاهر شد . باران آمد و زمین سبز شد و این سال را سال " فتح " نام نهادند . چون پدرش از دنیا رفت و فرشتگان آواز برآوردند که خداوندا ! پیغمبر و محبوب تو بی پدر مانده ٬ ندا آمد : « حافظ و معین او منم ٬ او را پدر چه حاجت ؟ » شبی آمنه خفته بود ٬ به خواب دید که کسی از آسمان فرو آمد و به او گفت : این که در شکم توست ٬ مهتر همه جهان است و بهترین خلق است ٬ چون از تو جدا شود ٬ او را محمد نام کن و بگو : " لا اله الا الله محمد رسول الله . عبدالمطلب میگوید : رو به خانه آمنه نهادم تا احوالی از او جویا شوم . چون رسیدم ٬ مرغان را دیدم ٬ پرها بر هم زده و گرد خانه در آمده اند. بیهوش گشتم ٬ چون به هوش آمدم تلاش کردم تا به خانه بروم ٬ بوی مشک و عنبر به دماغم رسید . اول چیزی که به من رسید ٬ نور محمد (ص) بود . گفتم : ای آمنه! این نور که در چشم تو بود نمی بینم . گفت : آن نور وضع افتاد از من به سهلی و آسانی . پس از میان زمین و آسمان آوازی برآمد که یا " معشر الخلایق " اینک محمد (ص) ٬ خنک دست او را بگیرد و خوش خانه ای که او در آنجا باشد . سال ها یکی پس از دیگری گذشت و محمد (ص) بزرگ شد . خواست که به سخن درآید ٬ ناگاه آواز کرد : الله اکبر ٬ الله اکبر ٬ الله اکبر ٬ الحمدلله رب العالمین . حلیمه میگوید : محمد (ص) وقتی بزرگتر شد ٬ با کودکان (من) به صحرا میرفت ولی عجبا که با آن ها بازی نمیکرد . روزی با برادران پیش گله رفتند ٬ چون نمیروز شد ٬ ضمیره (پسر حلیمه) می دوید و می گریست . گفت : ای مادرم ! محمد را دریاب که میترسم از آن جهت که محمد را مرده یابی . گفتم : او را چه شده ؟ گفت : ما بازی میکردیم ٬ مردی آمد و او را از میان ما برد و بر سر کوه رفت . او را انداخت و شکم او را از سینه تا نافش را شکافت . حلیمه میگوید : دویدم ٬ چون آنجا رسیدم مصطفی (ص) را دیدم که بر سر کوه نشسته و بر آسمان می نگریست در حالی که تبسم کرده بود . او را در آغوش کشیدم و گفتم : جان من فدای تو باد ٬ این چه حال بود ؟ گفت :« پیش برادران بودم ٬ شخصی آمد و مرا به اینجا آورد و شخص دیگری را دیدم که طشتی به دست داشت . مرا انداختند و سینه مرا شکافتند ٬ چنان که هیچ دردی احساس نکردم و هر چه در شکم من بود ٬ بیرون آوردند و شستند و دوباره در جای خود قرار دادند . شخص دیگری آمد و دل مرا بیرون آورد و آن را شکافت و نقطه ای سیاه خون آلود را بیرون آورد و گفت : بدان که این نصیب دیو (شیطان) بود که از تو جدا کردیم . دل من را با چیزهایی که داشت ٬ شست و دوباره در جایش قرار داد . سپس گفت : او را وزن کنیم . مرا با ده امت برابر کردند ٬ زیادت آمدم . با صد کس کشیدند ٬ زیادت آمدم . با هزار کس کشیدند ٬ زیادت آمدم . گفت : بگذارید که با همه خلق جهان بر کشند ٬ زیادت آمدم .» (قصص الانبیا به تصحیح فریدون تقی زاده طوسی) « الهم صل علی محمد و آل محمد »
در زلال نگاه تو ... در آبی چشمانت و در عمق اندوه شقایق زمزمه ای است که هرگز خاموش نمی شود در عرش آسمان بر تاریک نقطه دریا و در کنج دل مسافر تنها ترانه ای نوشته شده است ... انتظار ... ناب ترین واژه بر لب عاشق که امید جاری بودن و روشنایی و وصال را در جان ها می رویاند .
اکنون که ثانیه ها تو را به تکرار می خوانند ٬ اکنون که تن خشکیده درخت سیب ٬ با حضور تو سبز می شود ٬ و گل های پژمرده عمر ٬ در تو به شکوفه می نشینند ... آرزوی میکنم همیشه باشی ٬ باشی تا یاس و شقایق٬ روزهای سرد زمستانه را در باران عشق تو بشویند . باشی تا همیشه اقاقی در وصف تو بخواند و هیچ پرستویی دیگر هجرت نکند ٬ باشی تا من باشم ٬ باشی و مرا تا انتها ببری ٬ همآنجا که سرما به تو ختم میشود و رنگ سبز ٬ از تو ظهور میکند . باشی تا آن زمان که خدا ٬ خورشید را به تو عاریه دهد تا جهان همه از عطر گل های نرگس ٬ آکنده شود ... (به قول یارو : من هستم ٬ تو هم باش) سلام ! قبل از هر چیزی عید نوروز رو بهتون تبریک میگم و از خدا میخوام ٬ همه شما ٬ در همه سال های عمرتون موفق و سلامت و شاد ٬ در کنار خانوادتون باشید . تعطیلات خوش میگذره ؟ ما که تا این لحظه ٬ فقط تونستیم در محدوده استانیمون سفر کنیم و فعلا از مسافرت خارج از استانی خبری نیست سال خوب و سبزی و توپی رو براتون آرزوی میکنم . یا حق ...
|
About![]()
وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم / شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
Homeبهشت گمشده باران درد دل دوست نیلــــــــــوفر عاقبت خط جاده پایان یافت حصار سکوت روزگار تنهایی غربت من و تو ... غربت تو و من همــــــــــــراز ¸.•**•.¸باغ آسمون¸.•**•.¸ فرا تر از آسمان عاشقانه برای تو و بعد از تنهایی زمزمه های تنهایی ::: بي سرزمين تر از باد ::: مجنون بي ليلي مرا بسپار در یادت آسمانــــــــــــــــــــــه تقسیم شادی ها دل تکـــــــــــــونی قلب آسمونی معــــــــــراج در تنگنای سکوت و تنهایی ساحل نجات بهار آسمان خانه عاشقانه ها لعل سلسبيل آن سوي خيال زینب و محمد خاطرات دخمل تنها تنهاي تنهام خط خطی های سحر من و هیچ کس داداش مهدی اندیشـــــــــــه هایم شیر مرغ تا جون آدمیزاد من و این همه تنهایی دلنوشته های MRM یه دل کوچولو span> |