تبليغاتX
دل نوشته های مهدی

دل نوشته های مهدی

سلام

 امیدوارم حالتون خوب باشه . مدتی بود که بدجور زده بودم تو خط شعر ٬ واسه همین از پاره ای از مسائل سیاسی غافل موندم . البته برای این کار دلیل منطقی هم داشتم ٬ چون آخرین مطلب سیاسی که نوشته بودم ٬ همچین بد فورم به بعضی سیاسیون گیر داده بودم و فیلتر شدن بلاگ ٬ محتمل به نظر می رسید   . حالا به هر حال ٬ امروز دوباره میخوام با قلم شیوای خودم (  ) چند نکته سیاسی رو بیان کنم ٬ امید میره که مطالب مفیدی باشه .

... و باز هم انرژی هسته ای  !!

همونجور که مطلع هستین ٬ پرونده هسته ای ایران ٬ هر لحظه وارد شرایط پیچیده و چست و چابوک جدیدی میشه . از یک طرف ٬ مقامات غربی و در راس اون ها ٬ آمریکای جهان خوار ٬ در صدد هستن تا ایران رو از حقوق صلح آمیز هسته ای محروم کنن و از طرف دیگه ٬ انرژی هسته ٬ حق مسلم ماست   !!

در چنین شرایط پیچیده ای ٬ سه کشور اروپایی آمادگی خودشون رو برای طرح یک پیشنهاد اعلام  کردند و از طرف دیگه ٬ ایران هم اعلام کرده که  همیشه درب مذاکره رو به روی همه کشور ها گشوده . به گفته خانوم انگلا مرکل ( صدر اعظم آلمان   ) این پیشنهاد شامل امتیازاتی هست که در قبال تعلیق کامل چرخه سوخت هسته ای به ایران اهدا خواهد شد . در سایت وزین و بلیغ BBC به نقل از خانم مرکل ٬ این پیشنهادات از قرار زیر است :

۱ـ ورود ایران به سازمان تجارت جهانی (  WC ) !!

۲ـ به رسمیت شناختن کشور اسرائیل و همچنین انجام مسابقات بین المللی ایران با این کشور ( جزو آمار حساب کردن این کشور توسط ایران )

۳ـ ورود بانوان با لباس های آن چنانی و یا پوشیدن لباس هایی که بانوان در سنین طفولیت ( مثلا ۶ سالگی ) می پوشیدند !

۴ـ پیدا کردن یک کیس مناسب برای ازدواج با خانوم کاندولیزا رایس - وزیر امور خارجه ایالت متحده -  

۵ـ مبارزه با متکدیان ( گداها) به جای مبارزه با عوامل کم درآمدی افراد جامعه  .

و ...

                                                ... اگه گفتین این کیه ؟ ...

 

البته باید این نکته رو تکرار کنم که این پیشنهادات موقعی از طرف اروپایی قابل اهدا خواهد بود که ایران ٬ همه فعالیت های هسته ای خود رو - اعم از صلح آمیز یا نیامیز- به حالت تعلیق کامل در بیاورد .

مقامات ایرانی  امتیازاتی که از طرف اروپا به ایران داده شده  رو غیر قابل توصیف و یه چیزی تو مایه های سخاوتمندانه ٬ اذعان کردند ! ایران همچنین اعلام کرده که به شرطی این امتیازات رو قبول میکنه که اروپا ایران رو در ساخت سلاح جدیدی ٬ یاری کنه . به گفته یکی از روزنامه های شرق (!!) این سلاح جدید ٬ دارای مقادیر فراوانی کیک زرد هست که میتونه یک شهر رو ٬ به کلی از زندگی ساقط کنه و مردم اون شهر  رو مورد عنایت قرار بده !! ایران همچنین در نامه ای سرگشاده  خطاب به بوش - رییس جمهوری امریکا - اعلام کرده که از پیدا کردن یک کیس مناسب برای ازدواج با  وزیر امور خارجه این کشور ٬ عاجزه   

به هر حال ٬ دو طرف آمادگی خودشون رو برای حل و فصل این مناقشه اعلام فرمودن ٬ به این ترتیب ٬ امید به نتیجه رسیدن دو طرف مذاکرده در سیصد و اندی  سال اخیر ٬ محتمله ٬ پس بیاین برای به نتیجه رسیدن این ماجرا و همچنین اعلام آمادگی خودمون برای کمک به این مسئله ٬ یک دقیقه سکوت کنیم

از سکوت شما متشکریم !

تا بعد یا حق ...

 

               ... اگه میتونی برس ...

+نوشته شده در ساعت11:15 PMتوسط مهدی | |

 " هر مردمی که در راه اطاعت من باشد و در آن حال ٬ به آنها وسائل خوشی و رفاه را بدهم ٬ سپس آنها  از آنچه دوست دارم (اطاعت) به آنچه نا پسند دارم (گناه) منتقل شوند ٬ آنها را از آنچه دوست دارند ٬ به آنچه ناپسند می شمرند ٬ منتقل میسازم . و اگر بر اثر نا فرمانی من گرفتار بلا گردند ٬ و سپس از آنچه ناپسند دارند به آنچه دوست دارم ( از گناه به اطاعت) گرایند ٬ آنها را از آنچه نمی خواهند ٬ به آنچه دوست دارم منتقل میکنم . و هر مردمی که از من نافرمانی کنند و به سختی افتند ٬ سپس از گناه به اطاعت منتقل شوند ٬ آنها را به آنچه دوست دارند منتقل می کنم ٬ رحمت من بر خشم من پیشی گرفته است ٬ پس از رحمت من نا امید نباشید زیرا گناهی که می آمرزم ٬ نزد من بزرگ نمی نماید ٬ و به آنها بگو با عناد و لجبازی در معرض خشم من نیایند و دوستانم را سبک نشمارند ٬ زیرا هنگام خشم ٬ هیبت هایی دارم که هیچ یک از مخلوقاتم تاب مقاومت آن را ندارد  ..."

                                                                                       اصول کافی(جلد ۲) 

 

 ... بخوان مرا ...

 

بخوان مرا ...

                          اگر لایق دوست داشتنت نیستم

بخوان مرا ...

                          اگر گذشته ام از هر چه که از " من "  به یادگار مانده .

بخوان مرا ... 

                          اگر که انتظار را قربانی قدمت کردم

 

                 مرا که دمی وهم شب زده زمستانه ٬ آرام نمی گذارد. مرا که دلم

                تهی از هر چه غرور بود ٬ منی که واژ واژه آفتاب را بریت سرودم

 

کمکم کن که اگر نکنی ...

                هجوم ابرهای سیاه تردید ٬ اتاقک تنهایی ام را خوهد پوشاند و گور من

                برای همیشه در اعماق ثانیه های ٬ مسکوت خواهد ماند ...

 

بخوان مرا ...

اگر چه همه از بودنم کینه بر دل دارند

اگر چه هر چه که گفتم ٬ در اتاقک سرد ٬ مدفون شد

اگر چه تو را امروز ٬ با امید میخوانم ...

 

                             بخوان مرا ...!

+نوشته شده در ساعت0:9 AMتوسط مهدی | |

بخوان بنام گل سرخ

تا که آغاز شود

از تو بهار

                                               بخوان بنام پرستو

                                               تا که پرواز کند

                                               مقصد یار ...

امید ... !

عطری ست که تنها از شولای نورانی تو می تراود

و جانم را تازه میکند ...

هر چند این روزها دیگر کسی  جوانه زدن شقایق در بهار را به انتظار نمی نشیند .

هر چند سال هاست ابر به هوای باران ، آسمان را فریب میدهد

هر چند جای تو خالی ست ...

اما من همچنان منتظرم !...

من ... قلبم ... چشمم ... دستم و پایم ... و همه

منتظر است

و امیدوار

 

 ...   پس دمی بدم از دم مسیحایی خود

                                          بر من یخ زده   ...

 

... ::: امید ::: ... 

بادی از شرق وزید ...

صورتم را شست

و در گوشم چیزی گفت و رفت

بغز کردم ... شکسته شدم ... و افتادم

برگ های دیگر را نگاه کردم

همه ذوقی داشتند و شوقی ...

اما من ... تنها و بی کس ...

... اکنون در فصل پاییز تنم زرد و نحیف است

رهگذر مرا له میکند و از صدای خش خش شکستنم لذت می برد

مرا که در گوشه پیاده روی شلوغ ، خراب شده ام

با خود میگویم :

کاش باد مرا اینجا ، جا نمی گذاشت

کاش عابر صدای له شدنم را در خود احساس میکرد

کاش باران میگرفت و مرا میشست

کاش تو می آمدی و ...

 

سفری آغاز میکنم ...

میروم سمت ساحل ... و سوار زورقی از نور میشوم

مقصد دور است ولی ...

میدانم که تو را خواهم یافت ... میدانم !...

 

                  

......                .........      درخت هرگز مرا فراموش نکرد   ......

+نوشته شده در ساعت9:19 PMتوسط مهدی | |

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .

 كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست .
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت
.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و
سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد
.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود .
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر
بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت
.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم
.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست !!...

 

...::: هرگز فراموشت نخواهم کرد :::...

 

 

 

یک روز و هزار سال ...

 

 

دو روز مانده به پایان جهان

 

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز

 

تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

 

پریشان شد و آشفته و عصبانی

 

نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد

جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمین را به هم ریخت

خدا سکوت کرد

به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم

اما یک روز دیگر هم رفت

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی

تنها یک روز دیگر باقی است

بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟

با یک روز چه کار می توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است

و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت

حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید

اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد

قدری ایستاد

بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد

زندگی را به سر و رویش پاشید

زندگی را نوشید و زندگی را بویید

و چنان به وجد آمد

که دید می تواند تا ته دنیا بدود

می تواند بال بزند

می تواند

او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد

اما

اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید

کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد

و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان یک روز زندگی کرد

اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

 

                                                                             از سایت : www.alivaram.com

 

+نوشته شده در ساعت11:55 PMتوسط مهدی | |