|
از درخت خشک صحرا
بهانه نوازش روئید نسیمی از پی اش وزید قاصدک خبری آورد و شاخه ستاره ای چید حسرت لبخند زد تشنگی از آسمان بارید شاخه خم شد و ستاره تکید خاک زمزمه کرد و با ساز باد رقصید ! کویر آتش گرفت زمان گذشت ولی شاخه نخشکید روشنایی شروع شد باران بارید و درخت سیراب شد ستاره چشمک زد شاخه خندید خاک عاشق شد دستی دراز کرد و خدا را چید ...
امروز ٬ گل چشمم از غربت تو ٬ هوس شکفتن کرده ... بارش پیوسته باران روح برگ پاییزی را در هوای تو تازه می کند نگاه من که به طوفانی ترین پستوی آسمان دوخته شده است پریشان تر از همیشه می نماید وقتی که دست بر دامان " درخت سبز " شدی تو ... تنها ... و غمگین ... با سری که فرو می رفت بر دهانه چاهی و اشکی که می غلتید و بهار را در خود به ویرانی می کشاند و همه از غربت توست ... * * * قلبم ٬ دوباره در آستانه حضور تو جان می گیرد . چقدر جان کاه خواهد بود عدالتی که به دست ریسمان عدالت (!) به دار آویخته شود . و اگر به راستی چاه نبود چه کسی زمزمه های کشنده و حزین قلب شکسته را می شنید ؟ و اگر ستاره ها نبودند چه کسی شاهد میهمانی اشک و تنهایی مرد غریب بود ؟ خدایا ! این چه ظلمی ست که روا داشته شد ؟ مگر قلبی که به اندازه یک مشت است ٬ چقدر تاب زخم تیغ پرستان را دارد ؟ خدایا ! دل دیگر از طپیدن افتاده نفسی ست که تو در من دمیده ای ٬ فرو می رود آه می شود و از شرمساری به بیرون می شتابد ... خدایا ! تنهایی ما را با تنهایی ات در آمیز و عشق و اشک زهرایی را به ما ارزانی ده ... ایام فاطمیه (شهادت مادر مهربان) رو به حضرت مهدی (عج) و همه مسلمان ها تسلیت میگم ... حرف های دیگه ای داشتم که نشد بنویسم ... امیدوارم این نوشته رو از ما قبول کنن ... یا حق ...
سلام به خاطر سالگرد ارتحال امام خمینی ٬ خواستم این پست رو اختصاص بدم به این مناسبت . این پست از خاطره ای هستش که از طرف دکتر امام ٬ سه سال قبل ازفوتش تعریف میکنه : امام (ره) سه سال قبل از ارتحال ٬ دچار توقف قلب شدند که خداوند توفیق داد تا بتوانیم در بازگشت سلامتی ایشان موفق شویم . برای این کار ٬ باطری کوچکی در قلبشان کار گذاشتیم ولی معلوم نبود که عمر باطری ها کی تمام می شوند.گاهی شب تمام می شد و گاهی روز و ما نگران بودیم . امام هم اصرار داشتند که اسراف نشود و باطری را قبل از تمام شدن ٬ عوض نکنیم . عرض کردیم : ممکن است ساعت دو ٬ سه نیمه شب باطری تمام شود و ما نمی خواهیم مزاحم شما بشویم . گفتند :"هیچ ایرادی ندارد ٬ شما حق دارید بیایید در اتاق من و باطری را عوض کنید . فقط یکبار یا الله بگویید و دق الباب کنید و اگر من گفتم بسم الله شما وارد شوید " .یک شب حوالی ساعت سه ٬ چهار بعد از نیمه شب بود که ما از طریق منحنی الکتروکاردیوگرام فهمیدیم که باطری تمام شده . شب جمعه بود و ما راه افتادیم ٬ ولی هر چه یا الله گفتیم ٬ بسم اللهی نشنیدیم . وارد اتاق شدیم و با کمال تعجب دیدیم امام روی تختشان نیستند . بلافاصله موضوع رابه یکی از کارکنان بیت عرض کردم و خواستم که اتاق های دیگر را هم بگردند. البته جای بزرگی نبود . ایشان همه جا را گشتند ولی امام را ندیدند . گفتیم شاید در اندرونی باشند . به مسئول اندرونی گفتیم که خبر آوردند : خیر ٬ اینجا هم نیستند . باز من از آن خانم خواهش کردم که ایشان هم با ما بیایند و باز دقیقا بررسی کنند. تا آنجا هم من و هم آن فرد و هم آن خانم و سه نفر دیگر رفته بودیم و دیدیم که امام روی تختشان نیستند . خیلی نگران شدیم . عرض کردیم : حاج احمد آقا را بیدار کنید و به ایشان بگویید . گفتند : حاج احمد آقا تشریف ندارند ٬ شب جمعه است و رفته اند قم . تقریبا بیست دقیقه از ماجرا گذشته بود که من خواهش کردم از حاج آقا عیسی که یک بررسی مجددی بکنند . این دفعه ایشان رفت و برگشت و با خوشحالی گفت : حضرت امام روی تخت نشسته اند . بلافاصله وارد اتاق شدم و دیدم امام (ره) خیلی شاد و متبسم هستند . خیلی خوشحال شدیم ٬ البته از خود امام چیزی نپرسیدیم که کجا بودند . گفتم شاید جریاناتی بوده که ما از چهار بار گشتن ٬ باز نتوانستیم ایشان را پیدا کنیم و دانستیم که شاید امام (ره) در حالتی بودند که ما نبایست ایشان را ملاقات می کردیم . دست ایشان را بوسیدم و باطری ها را عوض کردیم و از مقر بیرون آمدیم . این سوال هنوز هم در ذهن ما هست که : حضرت امام آن شب کجا بودند ٬ کجا رفتند ؟( خانم طباطبایی نقل می کردند:که بعد ها در این مورد از حضرت امام سوال کردم که ایشان خندیدند و چیزی نگفتند و من هم دیگر به خودم اجازه سوال ندادم .) (کیهان ۱۰ خرداد ۸۵) بوسه زد باد بهاری به لب سبزه به ناز گفت در گوش شقایق ٬ گل نسرین صد راز بلبل از شاخه گل داد به عشاق پیام که در آیید به میخانه عشاق نواز (از امام خیمینی)
ساز خدا ...
در پشت سال های دراز من بودم و عطر تو و یک پنجره باز اسم تو از یاد رفته بود کسی با کسی نمی گفت این راز آسمان سرد و تهی و زمین پر ز جراحت سینه اش تنگ و نحیف قاصدک ها همه از دست رفت محبت گم شد در آب مانده بود در سینه ام : حرف های نا گفته باد دور خواهم شد از این وحشت نام تو را هرگز نخواهم برد از یاد باران بارید و زمین لبریز از محبت شد آسمان پر ستاره و روشن آشنا با مسافر شهر غربت شد ... صدای غربت تو ... دوباره شاخه محبتت در سراپرده ذهنم جان می گیرد باغی که غریق سکوت توست و نگاه پرستو - که همیشگی ترین است در یادم - و آوای حزین گلدسته ها که همه از نبودنت می گویند صدایی در پیکرم می پیچد ... سال هاست که بغز آسمانی ات در گلویم منتظر یک لحظه ... یک لحظه ناب و پر معناست دیروز آسمان بارید و انتظار به پایان رسید ...! ولی همچنان صدای غربت به گوش می رسد ...
|
About![]()
وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم / شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
Homeبهشت گمشده باران درد دل دوست نیلــــــــــوفر عاقبت خط جاده پایان یافت حصار سکوت روزگار تنهایی غربت من و تو ... غربت تو و من همــــــــــــراز ¸.•**•.¸باغ آسمون¸.•**•.¸ فرا تر از آسمان عاشقانه برای تو و بعد از تنهایی زمزمه های تنهایی ::: بي سرزمين تر از باد ::: مجنون بي ليلي مرا بسپار در یادت آسمانــــــــــــــــــــــه تقسیم شادی ها دل تکـــــــــــــونی قلب آسمونی معــــــــــراج در تنگنای سکوت و تنهایی ساحل نجات بهار آسمان خانه عاشقانه ها لعل سلسبيل آن سوي خيال زینب و محمد خاطرات دخمل تنها یه دل کوچولو خط خطی های سحر من و هیچ کس داداش مهدی اندیشـــــــــــه هایم شیر مرغ تا جون آدمیزاد من و این همه تنهایی دلنوشته های MRM span> |