تبليغاتX
دل نوشته های مهدی

دل نوشته های مهدی

بخوان بنام گل سرخ

                                      تا که آغاز شود

                                                                از تو بهار

بخوان بنام پرستو

                                      تا که پرواز کند

                                                                مقصد یار ...

امید ... !

واژه ای که این روز ها خریدار ندارد

جای آن بر لب های ما خالی ست

امید ... !

عطری ست که تنها از شولای نورانی تو می تراود ...

و جانم را تازه می کند

هر چند این روزها دیگر کسی انتظار جوانه زدن شقایق در بهار را نمی کشد

هر چند سال هاست ابر به هوای باران ٬ آسمان را فریب می دهد

هر چند جای تو خالی ست ...

اما من

همچنان منتظرم ...

من !

 قلبم !

  چشمم !

   دستم و پایم ! وهمه منتظریم و امیدوار

  « پس دمی بدم از دم مسیحایی خود بر من پژمرده ... »

 

 



سلام

مبعث حضرت محمد (ص) رو پیشاپیش به همه مسلمون های عزیز تبریک میگم .

التماس دعا  ... 

 

                                    

 

+نوشته شده در ساعت7:17 PMتوسط مهدی | |

هجرت ٬

آغاز زندگی دوباره ایست که در تلاطم سفر ٬ در کوله پشتی من سنگینی میکند

هنگام عبور مسافر از جاده های شیرین انتظار ٬ ترانه هجرت است که بر لبان خشکیده من زمزمه می شود .

سخن از بیداریست ...

 سخن از فریادی ست که در گلو مانده ...

سخن از تنهایی ست

سخن از لحظه هایی ست که تیشه باغبان مهربان دیروز ٬ عزم بریدن ریشه غرور کرده ...

سخن از درماندگی دلی ست که در این قفس ٬ بی کس و تنها سراغ مهربانی را میگیرد ٬ غافل از آنکه دریا دیر زمانی ست از شکنجه خورشید ٬ مرداب شده و منتظر است اشکی را در خود فرو برد ...

انتظار رسیدن به انتهای راه ٬ همیشه جریان دارد ٬ حتی اگر خود تو مسافر شهر غم باشی ٬ شادی را خواهی یافت که به درماندگی ام ٬ نیش می زند . حتی اگر من به چشمان تو برسم ٬ آرزوی پایان را خواهم داشت ٬ تا آنجا که رب النوع ٬ ذره ذره خاک را مرهم زخم های تو کند و مهربانی را در دل سنگ بکارد .

قدم هایت را پر صلابت بر زمین بگذار و دعا کن محبت بر جای جای جاده ببارد ...

 

                     ... پیش آی تا غم تنهایی خود را با تو بگویم ...

+نوشته شده در ساعت0:51 AMتوسط مهدی | |

قبل از هر چیزی  سلام

حرف اول :

پیشاپیش ولادت با سعادت حضرت علی (ع) ٬ روز پدر ٬ روز مرد ٬ روز پسر و ... رو به همه تبریک میگم . این  رو هم من از طرف خودم تقدیم می کنم به پدرهای عزیز و همه آقایون خوب و ناز  !



 

دیروز (پنج شنبه ) جاتون خالی رفتیم خلخال و شب رو هم اونجا چادر زدیم ٬ واسه همین وقت نبود تا در مورد یه موضوع خوف فکر کنم  ! قابل توجه کسانی که گیر داده بودن که چرا این چند پست اخیر رو همش شعر مینویسم !

خلخال تقریبا ۷۰ کیلومتر از شهر ما فاصله داره ولی چون جاده اش پیچ در پیچه ٬ یک ساعت و شاید نیم ساعت اینور اونور طول میکشه تا برسیم به مقصد . اتفاقا جاده اش هم مناظر خیلی زیبایی داره و آدم رو به حال میاره  

وقتی رسیدیم اونجا ٬ هوا روی من خیلی تاثیر گذاشت ٬ منم که حساس ! هیچی دیگه شکم درد دیگه داشت امونم رو می برید  اونایی که رفتن خلخال میدونن که در اونجا یه زیارتگاه هست به اسم « سید دانیال » . قبل اینکه بریم اونجا تصمیم گرفته بودیم که شب رو همون جا اتراق کنیم ولی وقتی رسیدیم دیدیم که جمعیت بی شماری اومدن ! یکم که از زیارتمون گذشته بود ٬ یه عزیز آذری زبان (  ) اومد و مداحی کرد . مداحیش طول نکشیده بود که یکی دیگه با پای برهنه اومد وسط مداحی اون !! طوری که صدای هر دو تاشون تو هم قاطی شد  منم که از شکم درد داشتم جان به جان آفرین تسلیم میکردم حالا مجبور بودم که سر درد رو هم تحمل کنم  واسه همین پاشدم و رفتم بیرون و تو ماشین نشستم و رادیو های بیگانه رو گرفتم  از قضا داشت یکی از آهنگ های میو میو های سیاه رو پخش می کرد نامرد  ! بعد دیدم دیگه دارن مضخرف میگن پاشدم رفتم تو زیارتگاه که دیدم که یک خانومی که داشت چهار تا چهار تا پله های نا موزون زیارتگاه رو طی میکرد ٬ با کله خورد زمین  منم که این صحنه رو دیدم حس فردین بازیم گل کرد ولی چون نتونستم جلوی خندم رو بگیرم مجبور شدم فقط هرهر بخندم  خلاصه رفتیم داخل و بابام گفت که ماشینا رو آماده کن داریم میریم ! گفتم : کجا ایشاا... ؟ گفت : اون آقا ( اشاره به یه مرد چاق و میانسال ) اصرار ( ) کرد که شب بریم خونشون و از حضور خودمون مستفیضشون کنیم ! ما هم گفتیم : چشم ٬ هر چی شما بگین !

رفتیم خونشون و یه شام سبکی زدیم ( قبلا شام خورده بودیم ) . و تصمیم بر این شد که شب بریم بیرون بخوابیم تا از هوای ماه خلخال لذت کافی و وافی رو ببریم ! واسه همین رفتیم تو یکی از پارک ها چادرمون رو پهن کردیم و من هم تو یکی از ماشینا خوابیدم ٬ ولی چون عادت نداشتم در شرایط سخت بخوابم ٬ کمر دردم هم به بقیه درد هام اضافه شد  ! فرداییش (جمعه) صبح پاشدیم و عزم برگشتن به خونمون رو کردیم . جاتون خالی تو راه یه کبابی هم زدیم که خیلی فاز داد  اونقدر آروم مسیر برگشت رو اومدیم که عصری رسیدیم خونه. سوگند (برادر زادم ) هوس رقصیدن توی ماشین کرده بود و همش آهنگ « آروزمه » رو با صدای بلند میخوند

خلاصه عصر بود که رسیدیم خونه . منم بر طبق عادتی که دارم ٬ عصری دلم بدجور گرفت

وقتی هم که رسیدیم بابام تازه یادش افتاد که ای دل غافل ! تمام کلیداش گمشده . خلاصه با کلی کاراگاه بازی و دعا و نذر و نیاز ()٬ چیزی پیدا نکردیم و قرار شد از فردا تفتیش رو شروع کنیم



حرف آخر :

الان که دارم این پست رو آپ میکنم ٬ بغض گلوم رو گرفته به خاطر فیلم « نرگس » . مخصوصا تیکه آخرش  ...

فعلا یا حق ...

 

... همیشه با تو ...

+نوشته شده در ساعت11:25 PMتوسط مهدی | |

فریاد

                                 از حنجره سکوت زاده شد

و هجرت

                                 در تقدیر من سایه افکند

 

حسرت

بیداد می کند

و از آن ٬ سفر آغاز می شود

 

بغضی ساده و پاک

در کوله مسافر ٬ سنگینی می کند

و هر چه غبار است میان من و راه

آواز می شود

 

انتظاری که پشت پرچین سکوت

پنهان بود

به شوق رسیدن

آغاز می شود

 

نام تو که هر سحرگاه

آوازه خوان روشنایی بود

راز می شود

 

شکسته سینه ام ولی

به انتظار دیدنت

همیشه ساز می زند ...

 

... my death ...

 

ای کوچه !

ای آب !

ای خورشید !

شما شاهدان فرو خوردن گل های امید هستید

 

دود می خیزد از هر چه که کاشتنی بود

سینه ام را زهر تنهایی می درد

 

ای کوچه !

ای آب !

ای خورشید !

مرا از خاطره ها پاک نسازید

سرانجام روزی می رسد

که زمستان رفتنی نخواهد بود

و شما گور مرا در تن یخ خواهید دید

 

ای کوچه !

ای آب !

ای خورشید !

                       یادتان هست که امید هستی ام را دزدید ؟!

 

... fly ...

 

+نوشته شده در ساعت10:55 PMتوسط مهدی | |