تبليغاتX
دل نوشته های مهدی

دل نوشته های مهدی

   خدایا ! بار الها ‌‌‌!

     تنها نام مقدس توست که جاودانه در لب های من جاریست .

       چگونه نام دیگری آورم در حالی که تو ٬ تنها این نام را به من آموخته ای ؟

 

   خدای من !

       تو تنها امید این من تنها هستی . چگونه نیازم را برای غیر باز گو نمایم در حالی که

       تویی مهربان ترین من و محرم اسرار دلم !؟

 

   صاحب من !

       توفیق زیارت کعبه ات را عطایم نمودی .

       یاری ام رسان تا خانه ات را در دلم بیابم و جاودانه طوافش کنم .

 

   معبود من !

       از تو هیچ جز تو نمی خواهم

       از تو دردی میخواهم که تنها تو درمانش باشی

       دلی غمگین و بیمار میخواهم تا تو با دستان مهربانت ٬ شفایش دهی

 

   مشتاق من !

       ذره ذره وجودم ٬ شوق عشق تو دارد .

       دوست دارم زمانی که به دیدارت می آیم ٬ تن پوشی از بخشش و آمرزش و محبت

       را بر تنم بپوشانی ٬ و من آنگاه ٬ سر بر آستان کبریایی ات بگذارم و تا تو پر بگیرم

 

 

تنها تو مرا بس !

 

... عشق من تویی و بس ...

 

+نوشته شده در ساعت10:51 PMتوسط مهدی | |

قبل از هر چیزی  سلام 

امیدوارم حال همگیتون خوب باشه . جا داره من هم نامزدی آبجی یاسی رو به ایشون و همه بروبچ تبریک بگم . واقعا وقتی این خبر رو از آبجی هستی شنیدم خیلی خوشحال شدم و به قول یارو گفتنی در پوست خودم نگنجیدم  تنها آرزویی که برای ایشون میتونم داشته باشم اینه که امیدوارم زیر سایه کرم و محبت بی حد و حصر خدا ٬ همیشه زندگی پر از خیر و برکتی رو در کنار خانواده - هم خانواده جدید و هم قدیم - داشته باشه . خب این مسئله اول

 

ایشاا... خوشبخت بشی یاسی جان

 

مسئله بعدی اینه که من واقعا پریروز شدیدا حالم بد بود . واسه همین برخی دوستان - به اشتباه - فکر میکردن که من در مورد برخی فعالیت ها  ناراحت شدم . دلم میخواد چن مورد از اتفاقاتی که اون روز برام پیش اومد رو براتون بنویستم تا بلکم سوتفاهم ها ایشاا... رفع بشه :

صبح مامانم یکم کسالت داشت بردمش دکتر . بعد از اون ٬ رفتم دانشگاه تا مثلا چن تا درس رو حذف کنم . مدیر گروهمون برگشته بهم میگه که من کد چن تا درس رو اشتباه نوشتم . منم شاکی شدم که چرا این رو همون موقع که وارد کامپیوتر میکنین بهم نگفتین . خلاصه خیلی بحث کردیم و منم چن تا فحش  خفن به رییس دانشگاه دادم - تو دلم  - و اومدم بیرون . موقع برگشتن راننده تاکسی داشت سیگار می کشید و پنجره رو هم داده بود پایین ٬ در نتیجه منم که پشت نشسته بودم دود سیگارش میخورد به سرم . منم یه اخلاق گندی که دارم کافیه یکی پیشم سیگار بکشه یا حتی به شوخی به طرف من پک بزنه ٬ اصلا قاطی میشم  این شد که با یارو هم جروبحثمون شد . بعدش رفتم خیر سرم سیم کارت موبایل رو بگیرم ٬ شونصد نفر صف مونده بودن و بعد ازچن ساعت علافی ٬ یارو برگشته بهم میگه : باید سیم کارتت رو از اداره پست بگیری  من موندم چی بگم به این آخه ! خلاصه سیم کارته رو با هزار زور و زحمت و پارتی بازی  از همونجا گرفتیم  بعدش رفتم بانک واسه یکی از آشناها در مورد وام ازدواج بپرسم که مسئول محترم  تشریف نداشتن ...

این ها همه چن تا دونه  از اتفاقاتی بود که اون روز باعث شد اعصاب من مورد عنایت قرار بگیره . شاید حق رو بهم بدین که یهو تصمیم بگیرم برای مدتی بلاگ رو تخته کنم درش رو

من آدم عصبی نیستم . بی جنبه هم نیستم . توی این مدت یک ساله من تو اینترنت با همه شوخی کردم و کسانی که منو تو این مدت میشناسن ٬ خوب میدونن که من ظرفیتم خیلی بالاست . اصلا من به آبجی هستی عرض کردم که از هیچ کس ناراحت نیستم .

لب کلام اینکه من راضی نیستم کسی به خاطر من ناراحت باشه . مخصوصا حالا که شنیدم  آبجی نجوا  بلاگش رو بسته ! دلم میخواد وقتی این پستم رو میخونه ٬ بدونه این کارش از صد تا فحش هم برای من بدتر بود  دلم میخواد اینو بدونه اونقدر برام ارزش داره که بهمش میگم " آبجی ".

تازه ! نمیدونم چرا به دقت پست پایین رو نخوندین . من گفتم میخوام تا مدتی و موقتا بلاگ رو ببندم که همه شاکی شدین که ازتون ناراحت شدم . اگه مشکوکین این پایین یه نگاه بندازین  خلاصه امیدوارم اگه سوتفاهمی احیانا باشه ٬ عمرش به فردا صبح نرسه . دوس دارم اگه میخواین من همون مرتضی - وبه عبارتی همون مهدی - سابق براتون باشم ٬ شما هم همونی باشین که من قبل این سو تفاهم ها می شناختم . مخصوصا داداش امیر و آبجی نجوا و آبجی هستی و بقیه دوستان که به خاطر تعددشون نمیتونم تک تک اسم ببرم و البته ساحل خانوم که جای خود دارند  همتون برام عزیز هستین چون من واقعا با این وبلاگ ٬ پا به دنیایی گذاشتم که خودم انتخابش کردم و احساس میکنم با افرادی که اینجا هستن ٬ خیلی صمیمی هستم . واقعا هم همین طوره . مثالش هم مبین و آشکاره . همین جشن نومزدیه یاسی که تو بلاگ آبجی هستی گرفته شد . مطمئن هستم شما هم مثل من از این اتفاق خیلی خوشحال شدین . خب این یعنی اینکه ما حالا عضو یه خانواده ایم . و کسی که بخواد از ما جدا بشه - منظورم  آبجی نجوا  و هر کس دیگه ایه - من این طور احساس میکنم که ما رو لایق دوستیش ندونسته

خب فیلم خیلی هندی شد  حالا یه خبر توپ !

توی دنیای اینترنت کسی هست که من واقعا توی این مدت خیلی بهش احساس وابستگی و دوستی میکنم و اگه نباشه ٬ اینترنت اصلا بهم حال نمیده . خلاصه اینکه خیلی دوسش دارم و اگه خدا بخواد قراره با هم زیر یه سقف بعد از این زندگی کنیم  عمرا" بدونین اون کیه

کف رو اول بزنین به افتخارش تا بگم

شله . شله محکم تر

اون شخص کسی نیست جز شخص شخیص داداش سعید ! 

این داداش ما پیشنهاد کرده که با هم یه وبلاگ مشترکی بزنیم و از فیوضات و برکات خودمون ٬ ایشون رو هم متمتع بنماییم . بنده هم بسیار فرخنده و مسرت بخش هستیم که در کنار اوشان ٬ به فعالیت های ژورنالیستی و نگارندگی مشغول باشم ( حال کردین جمله رو ) من هم دیدم خب چه چیز از این بهتر که با انوار خودمون  ٬ به دنیای مجازی رونق ببخشیم

ولی به دور از شوخی ٬ برای من جای خیلی خوشحالیه که با داداش سعید  که میدونه چقدر خاطرش رو میخوام ٬ هم خونه بشم .

دیگه حرفی نمونده . امیدوارم همه سو تفاهم ها ایشاا... رفع شده باشه و ما دوباره همون خانواده شاد قبلی بشیم  در ضمن ! بعضی ها هم بدونن من ۹ سال وقت ندارما ! حتما میدونین که پاسپورت من و سعید اوکی شده . پس باید عجله کرد و الا مهدی و سعید پر

فعلا یا حق

 

        من LovE همتون

+نوشته شده در ساعت0:27 AMتوسط مهدی | |

سلام

بعد از حدود یه سال احساس میکنم دیگه خسته شدم از وبلاگ نویسی

برای همین تصمیم گرفتم اینجا رو موقتا تعطیل کنم

البته به دوستان سر خواهم زد .

خلاصه امیدوارم توی این مدت آشنایی مون کسی از من ناراحتی نداشته باشه

همتون برام عزیز هستین و هیچ وقت فراموشتون نمی کنم

نمی خواستم اینجوری تموم بشه ولی خب یه هویی احساس کردم دیگه فعلا بسه

سلامت و شاد و سربلند باشین

یا حق

 

 

 

+نوشته شده در ساعت2:40 PMتوسط مهدی | |

از من چه مانده است ؟

به جز سینه ای که بشکافته از زخم کینه

و اشکی که در نیمه راه یخ زده است

و پیکری که رو به تباهی ست

 

از من چه مانده است ؟

به جز دستان خشکیده ام

و پاهایی که از دوری راه ٬ طاول زده اند

و نگاهی که همچنان منتظر است ...

 

از من چه مانده است ؟

به جز یک آه خاموش

به جز آرامگاهی که تنم را در خود بلعیده است

و دردی که دردش ٬ دیدار یار است

 

... نگاهم در دام نگاه توست ...

 

منتظرم ٬ منتظر همیشگی تو ٬ همانند تو . بیا تنهایی مان را سهم همدیگر کنیم

اگر کم هستم ٬ تو زیادم کن

اگر خسته ام از دوری راه ٬ تو بیا و مرا سرشار از حضور خود کن

اگر شکستنم را جز تو کسی ندید ٬ این راز را در سینه ات مدفون کن

اگر انتظارت را به جانم خریدم ٬ تو بیا و مرا از شراب نگاهت سیراب کن

اگر همچنان نگاه پر از پاییز مرا می بینی ٬ بدان دست و سینه و چشمم را قربانی ات خواهم کرد

« مرا بنگر که در پستوی این دنیا ٬ چه عاشق وار نامت را زمزمه می کنم ... »

 

+نوشته شده در ساعت11:58 PMتوسط مهدی | |

یا رب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان

وان سهی سرو خرامان به چمن باز رسان

                                          

دل آزرده ما را به نسیمی بنواز

یعنی آن جان ز تن رفته به تن باز رسان

 

ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند

یار مه روی مرا نیز به من باز رسان

                                         

دیده ها در طلب لعل یمانی خون شد

یارب آن کوکب رخشان به یمین باز رسان

 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

بشنو ای پیک ! خبر گیر و سخن باز رسان

                                         

 آنکه بودی وطنش دیده «حافظ» یا رب

 به مرادش ز غریبی به وطن باز رسان

 

... عید همه مبارک ...

 

حرف اول :

سلام

قبل از هر چیزی ولادت با سعادت حضرت مهدی (عج) رو به همه دوستاران ایشون تبریک میگم . امیدوارم که لااقل اسم ما جزو دوستاران ایشون ثبت شده باشه

نیمه شعبان جزو معدود روزهای سال هست که من واقعا از ته دل شادم . در حقیقت شخصیتی که توی این روز متولد میشه ٬  امیدی هست که برای خیلی ها - از جمله خودم - دلیلی برای زنده بودنه . شاید بشه گفت نیمه شعبان ٬ بزرگترین عهدی هست که خدا با صالحان و خوب هاش بسته .

خلاصه اینکه اگه بدیم ٬ گناهکاریم ٬ دلمون به خاطر گناه های زیاد ٬ سنگی شده و ... لااقل - به قول مرحوم آغاسی - پای دوستارای مهدی (عج) نوشته شدیم . یه تبریک ویژه هم به کسانی که نذر کرده بودن که روزانه ۳۱۴ تا صلوات تا نیمه شعبان بفرستن

پس ما رو توی این روز عزیز از دعای خیرتون فراموش نکنین ولی دعای اصلیتون تعجیل در فرجش باشه حتما .

 

                       ... باز عیدتون مبارک ...

 

حرف دوم :

قالب جدید وبلاگ هم به خاطر این روز عزیز ٬ پرده برداری میشه . پس تا میتونین از قالب جدید تعریف کنین  شوخی میکنما . اگه بد بود ٬ بزارین به حساب بد سلیقه ای خودم و اگه خوب بود هم بزارین به حساب یه چشمه از کرامت های امام زمان .

در ضمن باید یاد آور بشم که غربت من و تو  هم زحمت آهنگ وبلاگ رو متحمل شدن که من از همین جا ازش تشکر میکنم و امیدوارم بتونم روزی محبتشون رو جبران کنم .

دیگه حرفی نیست . آروزی سلامتی و شادی و سربلندی برای تک تکتون رو دارم

فعلا یا حق

دعا فراموش نشه ها

 

 

+نوشته شده در ساعت0:15 AMتوسط مهدی | |

قبل از هر چیزی  سلام

جا داره حلول ما مبارک شعبان و اعیادش رو - البته با کمی تاخیر- به همگی تبریک بگم . امید میره بتونیم تو این ماه عزیز ٬  یه تغییراتی در اخلاق و زندگیمون بدیم و خلاصه به قول یارو گفتنی ٬ در خودمون یه تحول ایجاد کنیم .

این امتحانات ترم تابستون هم با همه  خوبی ها و گندی هاش بالاخره تموم شد  ولی باید عرض کنم که درس خوندن توی تابستون با این گرمای ناجوانمردانه که امسال آسمون بر ما روا داشت ٬ کار هر بنی بشری نبود  ولی از اون جایی که همه مستحضر هستین ٬ بنده استعداد عجیبی دارم  که حتی میتونم در شرایط سخت هم درس بخونم و تمام کارهای زندگی رو انجام بدم !

اما این بار باید بگم که این ۶ واحد ترم تابستون ٬ دهن و فک و غیره مون رو مورد عنایت قرار داد  خدا رو شکر بالاخره تموم شد !

امروز یکی از بدترین امتحان های عمرم رو دادم ! استاد یه کتاب ۲۰۰ صفحه ای به ما داده بود و گفته بود که تو یه روزی که بهتون فرجه داده شده باید بخونین و امتحانش بدین ! یارو - همون استاده - ۴ تا سوال داده بود که ۲تاش از ۲۵ صفحه اول کتاب بود و ۲ تای دیگه اش هم از ۲۵ صفحه آخر ! با اینکه ۳-۴ جلسه آخر رو نرفته بودم - کل ترم تابستونمون ۶ جلسه بود  - ولی دو تا سوال آخری رو نسبتا" خوب جواب دادم ولی دو تا سوال اول رو از کتاب قانون داده بود نامرد  منم فکر میکردم بردن کتاب غیر مجازه سر امتحان ولی مجاز بود (بعدا" فهمیدم مجازه ) ولی اونا رو هم خوب نوشتم ٬ اما اون نمره ای روکه دلم میخواست رو نمی گیرم  آخه من به کمتر از ۲۰ رضایت نمیدم  ولی خداییش شاید به زور قبول بشم

 نه ! خداییش شما بگین ! میشه تو تابستون درس خوند ؟ وقتی شونصد نفر مهمون میان خونتون و با خودشون یه گردان بچه میارن  ٬ و شما هم ناچار میشین به خرید وسائل خونه تن بدین ٬ آیا تو این وضعیت میشه درس خوند  ؟

به هر حال من هدفم از درس برداشتن تو تابستون این بود که شاید یکم از سنگینی درس ها کم کنم ٬ حالا کم هم نشد خیالی نیست  میشه "سالهای بعد " هم جبران کرد

 

                       اینجوریاست

 

در پایان جا داره ورود دوباره عارفانه داش سعید رو به جرگه وبلاگ نویسان تبریک و تهنیت عرض کنم  بسیار مسرت بخش هستیم که تونستیم در خدمت دوستان  ای همچون اوشان باشیم  بسیار بلاگفا رو منور فرمودن با حضور متعالی شون

سلامت و سربلند باشین

یا حق

+نوشته شده در ساعت0:20 AMتوسط مهدی | |