تبليغاتX
دل نوشته های مهدی

دل نوشته های مهدی

به اسم تو ...

* قبل از هر چیزی سلام

همیشه یکی از سخت ترین لحظات عمر آدم ٬ لحظه رفتن و خداحافظی هست. ولی خب جدایی و رفتن هم جزئی از زندگی آدم هستش...

 

* موقعی که نوشته هام رو با اسم " عشق " توی این وبلاگ شروع کردم٬ همچین لحظه ای رو پیش بینی کرده بودم اما هرگز فکر نمی کردم که دل کندن از این وبلاگ و دوستانی که باهاشون آشنا شدم و با خیلی هاشون ٬ مشق عشق رو نوشتم ٬ انقدر سخت باشه. همیشه رسم این دنیا همین طور بوده و بعد از این هم این سنت دنیا٬ پابرجا خواهد موند.فقط این وسط ٬ دل هایی هستن که با همه تنهایی شون ٬ منتظر یه روز آبی و بارونی هستن . روزی که همه واژه های عشق٬ از جاده بی انتهای زندگی همراه یه مسافر٬ هجرت رو به مقصد می رسونن ...

 

* این وبلاگ ٬ برای من پر بوده از خاطرات زیبا و قشنگی که شاید تکرار شدنش توی دنیای واقعیم محال باشه. از دل نوشته ها و دل نامه هایی که برای معشوقم نوشتم گرفته تا دوستانی که صمیمانه منو به عنوان دوست و همراه خودشون انتخاب کردن.حرفای زیادی داشتم که بزنم ولی خب٬ مقصد دور و پاها طاول زده و خسته هستند. همسفر نیمه راه نیستم ولی جاده با من سازگاری نداشت و شاید هم خودم ... احساس میکنم از هدفی که با اون اینجا رو تاسیس کردم ٬ دور شدم .

 

انتظار سبز موعود

 

 

* وظیفه دارم از تک تک دوستانم به خاطر همه محبت هاشون تشکر کنم. دوستانی مثل: آبجی هستی عزیز - آبجی مهشید - آبجی محدثه- آبجی نیلو - داداش سعید - داداش امیر - آبجی ندا -آبجی یاسی - رهای عزیز - آبجی عسل - آبجی نجوا - آبجی تنها و سمای عزیز - آبجی زهرا - آبجی ساحل - خاله فرا - آقا نیما و تانی خانم - آقاآیدین عزیز و بقیه دوستان که مطمئن باشن نه خودشون رو فراموش میکنم و نه محبتشون رو .

 

* از بین همه دوستان ٬ یکی هست که با این که مدت زیادی نیست که باهاش گرم شدم ولی واقعا تحت تاثیر شخصیتش قرار گرفتم. داداش کیوان عزیزم که واقعا احساس میکنم ٬ بیشتراندیشه ها و حرفش برام زیبا و گویای عشق پاکی ست که توی دلش خونه کرده. البته ایشون رو خیلی وقته میشناسم ولی خب جدیدا بیشتر باهم صحبت میکنیم. عجیبه ! قرار بود ایشون بهمن ماه آخرین پستش رو بزنه ولی مثل اینکه ما در رفتن از ایشون سبقت گرفتیم. در هر حال از ته دلم آرزوی سلامتی و سربلندی در تمام مراحل زندگی برای خودش و خانواده عزیزش رو دارم. امیدوارم خدای عشق ٬ همیشه با ایشون و خانواده محترمش باشه.

 

* از داداش سعید هم به خاطر اینکه منو با خودش هم خونه کرد خیلی تشکرمیکنم. داداش ! تو رو هم خیلی دوس دارما. امیدوارم که به همراه داش محمد بتونین توی فعالیت های ژورنالیستی تون موفق بشین

 

* من تا اونجا که تونستم سعی کردم به کسی توهینی نکنم و احترام دوستانم رو نگه دارم.مگر موادری که واقعا مجبور شده باشم و احساس کنم طرف مقابل احترامی برای شخصیت خودش ( نه من ) قایل نیست.به هر حال اینجا از کسانی که خدایی نکرده از من ناراحتی در دل دارن ٬ عذر خواهی میکنم. امیدوارم منو بخشیده باشن . من هم شکایتی از کسی ندارم

 

چن کلمه با بهترینم :

 

خدایا ! دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت .

خدایا ! دوستت دارم نه به خاطر ترس از آتش سوزان جهنم و نه برای فراغت در بهشت. دوستت دارم چون وقتی حس بی تو بودن بهم دست میده ٬ احساس میکنم در آتش کینه و نفرت گناهان خودم و آدم ها میسوزم .

 

خدایا ! همیشه توی قلبم جاری هستی. و این چهره منه که از شرمندگی و بار گناهان ٬ طاب دیدن چهره کبرایی ات رو نداره .ولی همیشه در دلم امید بخشش و مهربونیت رو زنده نگه داشتم.

 

خدایا ! تو به من نزدیک هستی. طوری که وقتی از کینه دنیا و آدماش به کنجی پناه می برم ٬ این زمزمه اسم توست که به من آرامش میده ...و من از تو چقدر دورم که گاهی ٬ فریاد من به تو نمیرسه ...

 

خدیا ! اگر زندگی مانعی برای رسیدن من به تو میشه ٬ ازش میگذرم . من بی تو هیچی رو نمیخوام .

 

خدایا ! از تو فقط خود تو رو میخوام .

 

خدایا ! برای من تنها تو " معنای عشق " هستی. من از کسی طلب معنی کردن عشق رو نمیکنم. کنایه ای بود که شاهد باشی ...

 

ای حضرت عشق ! ای تنهای من وقت تنهایی هام !

 دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت ...

 


* خیلی خوشحالم که اولین و آخرین واژه ها و سطوری که در اینجا می نویسم از معشوقم بوده .

 

* من برای مدت نامحدودی در این وبلاگ هیچی نمی نویسم ولی شاید توی یکی از جمعه ها ٬ این وبلاگ رو به روز کردم . پس خواهشا کامنت نزارین . اگه کار ظروری با من داشتین ٬ لطفا ایمیل بزنین. البته من خودم هم به دوستان سر میزنم .

* شاید بعضی از دوستان فکر کنن که حتما مسئله ای پیش اومده که من به خاطرش اینجا رو ترک میکنم. باید به این عزیزان بگم که ٬ همه این حرفایی (از خوب و بد ) که توی این مدت به من زده شد ٬ هیچ کدوم تاثیری در تصمیم من نداشته. میخوام اینو بگم که این وبلاگ برای من ارزشش خیلی بیشتر از این هاست که به خاطر حرفای بعضی ها ازش دل بکنم. من انقدرا هم احساسی نیستم. 

* از خدا ٬ آرزوی سلامتی  و سربلندی برای همتون رو دارم . امیدوارم زیر سایه محبت و مهربونیش ٬ به اونچه که صلاح هست برسید.

یا حق ...

 

 

خدایا !

  تو که معنای عشقی به من معنا بده ...

 

... همچنان منتظرم ... تا که آن سفر کرده بیاید از راه ...

 

 

+نوشته شده در ساعت0:10 AMتوسط مهدی | |

مولای عشق

 

آواز جبرئيل ٬ جهان را فرا گرفت
روزي كه بركه حال و هواي حرا گرفت

يك استكان شراب الست آفريده شد
جان ها به لب رسيد و لبالب بلي گرفت

بركه همان غدير خم خام خام خام
يكباره پخته آمده و جام ولي گرفت

گر چه زمين كسوف و خسوفي به خود نديد
خورشيد در كنار خودش ماه را گرفت

از ائتلاف دست علي با رخ نبي
طرح بناي گنبد و گلدسته جا گرفت

اي بيعت غدير كه با تو پس از خودش
احمد براي حيدر كرار جا گرفت

ديدي پس از شكستن تو پهلويي شكست
ديدي كه كوفه آب و هواي ريا گرفت

قصد نمك به زخم زدن نيست عاشقان
اما قلم دوباره سر كربلا گرفت

مولا ! مرا ببخش ادامه نمي دهم
عيد مباركي ست نبايد عزا گرفت

 

                           شعر از : مرتضي آخرتي

 

خورشید نبی و ماه علی

+نوشته شده در ساعت11:11 PMتوسط مهدی | |

قبل از هر چیزی  سلام

لحظاتی از عمر آدم هست که براش ٬ خیلی شیرین هست . طوری که بعد از تجربه کردن اون

 

لحظه ٬ حاظره همه عمرش رو بده و یکبار دیگه ٬ فقط یکبار دیگه اون لحظات رو تجربه کنه ...

دارم از لحظه هایی حرف میزنم که آدم همسایه معبودش شده و دست معبود رو در جای جای

 

دنیای قلبش حس میکنه . عجیبه ٬ عجیبه که توی همچین جایی ٬ زمان با آدم دشمنی میکنه و داغ

 

یه عشقبازی رو به دل آدم بزاره .

 

مدینه

 

یه جای سرسبز ٬ با اینکه نه درختی هست و نه چمنی ولی همیشه میتونی عطر گل یاس رو در

 

جای جای مدینه حس کنی . توی این باغ غریب ٬ یه جایی هست که آدم رو میبره به منتهای

 

بهشت(روضه الجنه که بین منبر پیغمبر و ستون توبه هست ، در روایات هست که قطعه از

 

بهشت در روی زمینه) . میتونی فرشته ها رو ببینی که دارن اسم کسی رو زمزمه میکنن .

 

شادی در دلت موج میزنه . مطمئن باش این اینجا اولین و آخرین جایی هست که برات غریبه اما

 

چون میزبان آشناست ٬ سر سفره محبتش می شینی و بدون اینکه آداب میهمانی رو به جا بیاری ٬

 

هر چی که از میزبان بخواهی بهش میگی و اون هم بدون غرور و عاشقانه به حرفت گوش میده

 

و حاجاتت رو برآورده میکنه . بهش میگن ساقی دل شکسته ها ...

 

اما این شادی دوام زیادی نداره . وقتی پا رو از اون حریم امن بیروزن میزاری ٬ چشمات به

 

غریب ترین جای دنیا میافته . حسی بهت دست میده . حسی که تو رو ناخود آگاه به اونجا میکشونه .

 

بقیع !

 

جایی که صبح و شبش در ظاهریکی هست . چون نه چراغی در اونجا می بینی و نه شمعی .

 

اما این همه ماجرا نیست . از اون ور یکی پیداش میشه و دستش رو به دور چیزی مثل ضریحی

 

که اونجا بستن ٬ قلاب میکنه . انگار آخرین پناهش اونجاست. تو چشماش میشه نور رو دید ٬پس

 

حالا دیگه اونجا تاریک نیست . اشکی از چشماش به زمین میچکه و یه گل شکوفه میزنه .

 

عجیبه ! بوی این گل اصلا براش آشنا نیست. با همه غربتی که اونجا می بینه ٬ آن چنان آهی از

 

سینه برون میکنه که دلش دوام نمیاره و هر چی درده ٬ به شکل اشک میریزه بیرون . اما حق

 

نداره زیاد زمزمه کنه ...

آرامش پیدا میکنی . از پله های بقیع میای پایین . وجودت لبریز از خواستن شده . اما با اولین

 

بادی که صورتت رو لمس میکنه متوجه چیزی میشی . انگار این باد خبری برات آورده . اما

 

چی ؟ به فکر فرو میری که چیرو از قلم انداختی ؟ کجا گُل اشکت رو جا گذاشتی ؟ اما یه هو

 

اسم یه مادر به ذهنت میرسه :

فاطمه(س)

 

پناه میاری به همون گنبد سبز. پناه میاری به ضریحش . تازه می فهمی غربت یعنی چی ؟ تازه میفهمی جدایی از یه مادر چه مزه ای داره ؟ ...

موقع ترک از این شهر غریب که میشه ٬ حس میکنی زمان بدترین دشمنت بوده . مثل اینکه تو

 

هم شدی جزو یکی از اون هایی که غریبانه اینجا موندن . شاید قمستی از دلت رو اینجا ٬ جا

بزاری ...

 

 

همه جا بوی فاطمه رو میده اینجا

 

مکه

با همه وجود شاد هستی ولی اظطراب عجیبی جلوی تپش قلبت رو گرفته . لباس احرام رو تو

 

تنت می بینی . هر لحظه که میگذره و هر قدمی که بر میداری ٬ اظطرابت شدیدتر میشه طوری

 

که نفس کشیدن برات از همه چیز سخت تر میشه . اظطراب اینکه : آیا صاحب خونه ، تو رو

 

به عنوان میهمان و بنده قبول میکنه؟ آیا هنوز امیدی به انسان شدن و پاک شدن روح وجود داره ؟

 

اینبار آرزو میکنی زمان سریع تر بگذره . وارد یه حرم میشی . میگن" خونه خداست " .

 

همینجور قدم  میزنی تا میرسی به یه حیاط وسیع که پر هست از شور حیات. بهت میگن چشماتو

 

ببند و رو به قبله -- همون خونه ای که با پرده سیاه پوشوندنش --  سجده کن . سجده میکنی

 

اما دلت طاقت نمیاره . زیر چشمی به حریم کبریایی اش نگاه میکنی . یه هو انگار از خواب

 

بیدار میشی . پیش خودت میگی :{ اینجا کجاست ؟ من اینجا چی کار میکنم ؟ مگه میشه ؟ نه !!

این فقط یه خوابه ! خواب ...! }

اما نه ! یکی داد میزنهبلند شین و به " خونه خدا " نگاه کنید ! نگاه میکنی . باورت

 

نمیشه . یعنی الان داری همونجایی رو میبینی که بهترین های خدا دورش طواف می کردن ؟ در

 

همه این لحظات ، اشک است که امان نمیده . دوست نداری چشم از اون مکعب شش ضلعی زیبا

 

و دل نواز برداری . همه اعمال عاشقی رو که به جا میاری ٬ بهت میگن هر چی دلت میخواد

 

نماز بخون .همچین که بلند میشی برای شروع نماز٬ دوباره چشمت به حرم میافته . دوس داری

 

فقط نگاه کنی و دیوار های حرم رو لمس کنی.میگن وقتی برای اولین بار نگاهت به اونجا بیافته ٬

 

خدا سه تا آرزوت رو برآورده میکنه . همیشه اولین آرزو اینه که موقعی که اینجایی ٬ ادامه

 

رحمت خدا در زمین ( بقیه ا... فی الارض) رو هم ببینی . همونی که میگن غائب از نظر

 

هاست . دومی اینه که ازش میخوای هرگز این اشک و عشق رو ازت نگیره . سومیش هم اینه

 

که ازش میخوای به این عشق ٬ پشت نکنی و قول و قرارهات از یادت نره و همیشه متعهد باشی ...

 

اما سخت ترین لحظه سفر ٬ موقعی هست که موسم بازگشت می رسه . باید برگشت به وطن .

 

اما انگار به اینجا احساس تعلق میکنی . در هر صورت باید برگشت اما با سینه ای که جای

 

خالی دل رو میشه توش دید . مثل اینکه روح رو جا گذاشتی و فقط تن رو به " وطن " رسوندی ...

 

ای بنده نواز ! دامن گیر کرم تو هستیم

 


* عید قربان رو به همتون تبریک میگم

 

* امیدوارم خدا همه عاشقاش رو به ضیافت الهی دعوت بکنه و در کنار این دعوت ٬ شعور شناخت این لحظات رو هم بهمون عطا کنه .

 

التماس دعا ...

 

 

+نوشته شده در ساعت11:39 PMتوسط مهدی | |

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح به زبانی ساده
مهر تدریس کنند و بگویند :

خدا، خالق ِزیبایی و سراینده عشق ٬ آفریننده ماست
مهربانی است که ما را به نکویی،
دانایی، زیبایی و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد_به گمانم کوچک و بعید

در پی سودا نیست که ببخشد ما را و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

 

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خود را با عشق ٬ علم را با احساس
و ریاضی را با شعر ٬ دینی را با عرفان
همه را با تشویش تدریس کنند

 لای انگشت کسی قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان و نخوانند کسی را کودن
و معلم هر روز روح را حاظر و غایب بکند
مغزها پر نشود چون انبار، قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند که به جای مغز٬ دل ها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ ٬ جنگ را بردارند

 در کلاس انشاء ٬ هر کس حرف دلش را بزند
«غیر ممکن» را از خاطره ها محو کنند تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید «هرگز» و به آسانی هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود 

 رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران ٬ موج را در ساحل ٬ زندگی را در رفتن و برگشتن
از قلهُ کوه و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد که شبی چندین بار همه تکرار کنیم:
عدل ٬ آزادی ٬ قانون ٬ شادی...
امتحانی شود که بسنجد ما را تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم

 

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت به زبانی ساده
شعر تدریس کنند و بگویند که تا فردا صبح :

خالق عشق نگه دار شما 

 

                                                  شعر از : مجتبی کاشانی

 

... وسعت عشق و خاک ...

 

 

+نوشته شده در ساعت0:11 AMتوسط مهدی | |