|
برو مسافر من برو سفر سلامت
نگو که روز دیدار بمونه تا قیامت تا وقتی زنده هستم منتظرت می مونم برو خدا به همرات درد و بلات به جونم این لحظه های اخر بگو می مونی پیشم از فکر رفتن تو دارم دیوونه می شم... می خوام به دورت امشب پروانه وار بگردم به این امید که شاید بگی که برمی گردم آرزو دارم امشب با تو هرگز نمیره سپیدگی نباشه تو رو از من بگیره برو مسافر من برو سفر سلامت نگو که روز دیدار بمونه تا قیامت ........................................................................................... دیدنت مثل یه رویا بود... حالا من موندم و یه دنیا دلتنگی... و اشکهایی که هیچ وقت تمومی نداره... و انتظاری که نمی دونم کی تموم می شه. دلم خوشه به دفترت و لباست که یادگاری دادی به من... به اندازه ی تمام عمرم دلتنگتم... رها...
وهمي تاريك در راه است
و دروني كه پر از تشويش دوران منتظر نشسته است سايه خدا در شب هاي باراني مي تابد تا از زمين و خاك بشكفد زمزمه نيايش و لب هاي تشنه را سيراب كند اي در خور خواندن ها و خواستن ها ! روياي ديدار را در بيداري لحظه ها بر ما نمايان كن و بر ما آشكار ساز راز زندگي و زيستن را ... D : 86/7/19 T: 00:34
تو را برتر از نور و گل دیده ام چو شبنم به گلبرگ یادت تراویده ام تو آن مثنوی های پر شور عشقی و من به اعجاز چشمان پاکت خرامیده ام در آغوش احساس سبزت شکوفا شدم تو تفسیر آیات مهری که فهمیده ام به اعجاز چشمان پاکت قسم تو آبی ترین رنگ عشقی که من دیده ام من آنم که در سایه ساران یادت کنون به سویت غزل های دل را دوانیده ام ته نوشت : شعر دوم از کتاب " شعرهایم برای تو " نوشته سید رضا موسوی بود
سلام یه تشکر مخصوص هم برای رهای عزیزم خب . این پستمون یه پست بخصوص میباشد پس توجهتون رو جلب میکنم به خاطره ای که رها واستون می تعریفه : شبي كه قرار بود براي اولين بار همديگه روببينيم ، دلشوره وحشتناكي داشتم .شب تا ساعت 1 با مهدي حرف زدم تا يه كم آروم بشم .صبح ساعت 10 قرار داشتيم و من از ساعت 8 بيدار بودم تا با آرامش حاظر بشم و دير نرسم ولي بازم نيم ساعت دير كردم خلاصه براي بار 52 خودم رو تو آينه نگاه كردم و اومدم سريع از خونه برم بيرون كه سراميكا خيس بود و نزديك بود با مخ بخورم زمين نمي دونم چرا هر بار ماشيني كه ميامد سوار نمي شدم . ديگه ديدم داره خيلي دير ميشه بالاخره رضايت دادم و سوار ماشين شدم و راه افتادم . پيرمردا فكر كرده بودن اومدن سينما ، زول زده بودن به ما پلك هم نميزدن خلاصه ديدم اينجوري نمي شه بايد يه حركتي بكنم ، چه حركتي بهتر از فوضولي تو گوشيه مهدي ؟ ! تا ميومديم حرف بزنيم محمد اس ام اس ميداد و اما تعریف خاطره از زبون من چون محل قرارمون نزديك خونه خواهرم اينا بود ، واسه همين 2 3 روز خونه اونا چادر انداختم به طرف ايستگاه مترو رفتم و دلتنگي هايي رو كه بعد از اولين ملاقات قرار بود به سراغم بياد رو در ذهنم تجسم كردم.... دیدین پستمون طولانی شد ؟ سلامت و سربلند و شاد باشین فعلا یا حق
|
About![]()
خدایا !
Homeبهشت گمشده باران درد دل دوست نیلــــــــــوفر عاقبت خط جاده پایان یافت حصار سکوت روزگار تنهایی غربت من و تو ... غربت تو و من همــــــــــــراز ¸.•**•.¸باغ آسمون¸.•**•.¸ فرا تر از آسمان عاشقانه برای تو و بعد از تنهایی زمزمه های تنهایی ::: بي سرزمين تر از باد ::: مجنون بي ليلي مرا بسپار در یادت آسمانــــــــــــــــــــــه تقسیم شادی ها دل تکـــــــــــــونی قلب آسمونی معــــــــــراج در تنگنای سکوت و تنهایی ساحل نجات بهار آسمان خانه عاشقانه ها لعل سلسبيل آن سوي خيال زینب و محمد خاطرات دخمل تنها تنهاي تنهام خط خطی های سحر من و هیچ کس داداش مهدی اندیشـــــــــــه هایم شیر مرغ تا جون آدمیزاد من و این همه تنهایی دلنوشته های MRM یه دل کوچولو |