تبليغاتX
دل نوشته های مهدی

دل نوشته های مهدی

برو مسافر من برو سفر سلامت

نگو که روز دیدار بمونه تا قیامت

تا وقتی زنده هستم منتظرت می مونم

برو خدا به همرات درد و بلات به جونم

این لحظه های اخر بگو می مونی پیشم

از فکر رفتن تو دارم دیوونه می شم...

می خوام به دورت امشب پروانه وار بگردم

به این امید که شاید بگی که برمی گردم

آرزو دارم امشب با تو هرگز نمیره

سپیدگی نباشه تو رو از من بگیره

برو مسافر من برو سفر سلامت

نگو که روز دیدار بمونه تا قیامت

...........................................................................................

دیدنت مثل یه رویا بود...

حالا من موندم و یه دنیا دلتنگی... و اشکهایی که هیچ وقت تمومی نداره...

و انتظاری که نمی دونم کی تموم می شه.

دلم خوشه به دفترت و لباست که یادگاری دادی به من...

به اندازه ی تمام عمرم دلتنگتم...

                                                                                                    رها...

 

+نوشته شده در ساعت5:28 PMتوسط | |

وهمي تاريك در راه است

و دروني كه پر از تشويش دوران

منتظر نشسته است

 

سايه خدا در شب هاي باراني مي تابد

تا از زمين و خاك

بشكفد زمزمه نيايش

و لب هاي تشنه را سيراب كند

 

اي در خور خواندن ها و خواستن ها !

روياي ديدار را در بيداري لحظه ها

بر ما نمايان كن

و بر ما آشكار ساز راز زندگي و زيستن را ...

                             

                                                                      D : 86/7/19

                                                                           T:  00:34

            

 

تو را برتر از نور و گل دیده ام

چو شبنم به گلبرگ یادت تراویده ام

 

تو آن مثنوی های پر شور عشقی و من

به اعجاز چشمان پاکت خرامیده ام

 

در آغوش احساس سبزت شکوفا شدم

تو تفسیر آیات مهری که فهمیده ام

 

به اعجاز چشمان پاکت قسم

تو آبی ترین رنگ عشقی که من دیده ام

 

من آنم که در سایه ساران یادت کنون

به سویت غزل های دل را دوانیده ام

 

ته نوشت :

شعر دوم از کتاب " شعرهایم برای تو "  نوشته سید رضا موسوی بود

           

+نوشته شده در ساعت5:57 PMتوسط مهدی | |

سلام امیدوارم حال همگی بروبچ خوب باشه. لازم شد از همه دوستای عزیزی که شرمنده کردن و برای من پست تولد زدن و تولدم رو تبریک گفتن ٬ تشکر کنم امیدوارم لیاقت این همه محبت رو داشته باشم و بتونم خوبی هاتون رو جبران کنم

یه تشکر مخصوص هم برای رهای عزیزم

خب . این پستمون یه پست بخصوص میباشد  ما توی این پست میخوایم خاطره اولین روز دیدارمون رو واستون تعریف کنیم  اول رها تعریف میکنه بعد من

پس توجهتون رو جلب میکنم به خاطره ای که رها واستون می تعریفه :

 

شبي كه قرار بود براي اولين بار همديگه روببينيم ، دلشوره وحشتناكي داشتم .شب تا  ساعت 1 با مهدي حرف زدم تا  يه كم آروم بشم .صبح ساعت 10 قرار داشتيم و من از ساعت 8 بيدار بودم تا با آرامش حاظر بشم و دير نرسم ولي بازم نيم ساعت دير كردم  خلاصه مهدي اس ام اس داد كه رسيده به محل قرار ولي من همچنان داشتم حاضر مي شدم 

 خلاصه براي بار 52 خودم رو تو آينه نگاه كردم و اومدم سريع از خونه برم بيرون كه سراميكا خيس بود و نزديك بود با مخ بخورم زمين

نمي دونم چرا هر بار ماشيني كه ميامد سوار نمي شدم . ديگه ديدم داره خيلي دير ميشه بالاخره رضايت دادم و سوار ماشين شدم و راه افتادم .
با نيم ساعت تاخير رسيدم .
مهدي رو از بليزش كه تو عكس ديده بودمو خودم ازش خواسته بودم تا اون رو بپوشه شناختم .
 سلام كردمو راه افتاديم . مقصد نا معلوم بود . پيچيديم تو يه كوچه كه گير مامورين محترم نيروي انتظامي نيوفتيم كه جلومون يه پارك سبز شد .
 به مهدي گفتم همين جا بشينيم . مهدي نشست اون سر صندلي و منم نشستم اين سر صندلي
حدود نيم ساعت هيچ حرفي نزديم . من به روبرو و گنجشك ها نگاه مي كردم و مهدي هم به من  چندتا پيرمرد هم رو صندلي كناريمون نشسته بودن ، يكيشون خيلي با نمك بود ، كلي بهش خنديديم .

پيرمردا فكر كرده بودن اومدن سينما ،‌ زول زده بودن به ما پلك هم نميزدن

خلاصه ديدم اينجوري نمي شه بايد يه حركتي بكنم ، چه حركتي بهتر از فوضولي تو گوشيه مهدي ؟ !  تو تموميه قسمت هاي گوشيه مهدي سرك كشيدم و اين باعث شد يه كم با هم حرف بزنيم .
خلاصه هي حرف زديم و حرف زديم تا ساعت شد 5 عصر .
البته در اين ميان محمد حدودا 20 بار اس ام اس داد و اوضاع رو كاملا تحت كنترل داشت

تا ميومديم حرف بزنيم محمد اس ام اس ميداد
اون روز خيلي زود گذشت ..... دلمون نمي خواست تموم بشه  ، به سختي از هم جدا شديم .......
اون روز اتفاق هاي ديگه اي هم افتاد كه چندتاشو مهدي براتون مي نويسه وبه خاطر اينكه اين پست زيادي طولاني شد ، از گفتن بقيه معذوريم . يه وقت فكر نكنيد سانسور كرديم و نمي خوايم بگيم

 

و اما تعریف خاطره از زبون من
اون سري كه اومدم تهران ،‌با بهونه هاي مختلف اومدم چون قرار بود ترم تابستون هم بردارم كه به لطف يكي از كارمنداي دانشگاهمون ، همشو حذف كردم

چون محل قرارمون نزديك خونه خواهرم اينا بود ، واسه همين 2 3 روز خونه اونا چادر انداختم
نمي تونم بگم كه توي اين دو سه روز چي بهم گذشت . همين الانم كه اين خاطره رو دارم براتون مي نويسم ، احساس مي كنم تو همون موقعيت هستم و ناخودآگاه طپش قلبم ميزنه بالا
حالا به هر حال
ساعت  9 صبح روز موعود از خونه خواهرم حركت كردم..حدوداي ساعت 9:30 بود كه با مترو رسيدم به محل ملاقات.دقيقا اون طرف خيابون كه ظاهرا نبشش يه بانك بود ، بايد همديگه رو ميديدم و من بايد تا ساعت 10 صبر ميكردم. اما مگه زمان مي گذشت ؟ تا ساعت 10 بشه من اون قسمت رو كه تقريبا يه بازار بود يكي دو بار بالا پايين كردم و ساعت نزديكاي 15: 10 بود كه رها اومد.من جامو عوض كرده بودم تا وقتي رها بياد ، غافلگيرش كرده باشم ولي از اون جايي كه قبلا به عرضتون رسيد، من رنگ لباسم رو بهش گفته بودم و رها تونست منو غافلگير كنه !! تازه در ظاهر يه كمي هم ناراحت بود كه چرا همون جايي كه بايد مي موندم نموندم و منم كه خشم رها رو ديدم ، ترجيح دادم سكوت كنم
يه كم كه با هم قدم زديم ، رسيديم تو پاركي كه رها گفت. به نظر جاي خلوتي مي رسيد. تو يكي از صندلي ها نشستيم.اين پارك دقيقا وسط يه خيابون قرار داشت ولي چون درخت واينا خيلي داشت قدرت ديد از خيابون به پارك و بالعكس ، نصف ميشد (بابا رادار ) تقريبا 20 دقيقه اول هر دو ساكت نشسته بوديم و من فقط به رها نگاه مي كردم ... همين كه نشسته بوديم ، باغبون پارك شلنگ آب رو گرفت طرفمون و خيسمون كرد بعد از 20 دقيقه محمد بهم اس ام اس داد كه در چه حالي هستيم و اينجا بود كه حس كنجكاوي رها خودش رو نشون داد تا موبايل رو از دستم بگيره و خودش به محمد اس ام اس بزنه كه در چه حالي هستيم و اعلام موقعيت كنه البته نا گفته نمونه كه چن بار هم گوشيم از دستش افتاد ولي جون سالم به در برد. بالاخره بعد از چن دقيقه يخ هر دومون آب شد و اينجا بود كه كم كم پارك هم داشت شلوغ ميشد .  پيرمردهايي رو هم كه رها بهش اشاره كرد  اومده بودن و در صندلي كناري ما نشستن كردند  و مشغول شده بودن به حرف زدن از همه در. يكي از اونا كه گويا دل خيلي پري هم از جوونا داشت اومد جلوي من ( چون رها با موبايلش حرف ميزد) و تهديدمون كرد كه به 110 خبر ميده كه ما اينجا نشستيم !! اينجا بود كه شيطونه خواست بره تو جلدم كه رها نزاشت . از اطراف پارك هر كس هم كه رد  ميشد با دقت به ما نگاه ( چون نميشه گفت نيم نگاه، منم نگفتم ) مي كرد و ميرفت . توي يكي از ساختمون هاي اطراف پارك هم گويا دو سه نفر داشتن موش ميدووندن و ما رو كه مثل بچه هاي خوب نشسته بوديم () و حرف ميزديم ، نگاه مي كردن ( مردم چه بي جنبه ان ،‌واه واه واه ).همه اينا باعث شد تا من فكر كنم توي تهران تا حالا هيچ وقت پسر و دختري با هم ملاقات نكردن
به هر حال ما تو اون لحظات گفتيم و حرف زديم از چيزايي كه بايد
ولي گويا زمان سنت ديرينه اش رو باز وقتي لحظه خوشي ها و عشق می رسه ، تکرار كرد تا اين چن ساعتي كه در كنار هم بوديم ،‌بدون اينكه بفهميم گذشت و وقت رفتن رسيد ....

 به طرف ايستگاه مترو رفتم و دلتنگي هايي رو كه بعد از اولين ملاقات قرار بود به سراغم بياد رو در ذهنم تجسم كردم....

دیدین پستمون طولانی شد ؟  

سلامت و سربلند و شاد باشین

فعلا یا حق

 

+نوشته شده در ساعت10:17 AMتوسط مهدی | |