تبليغاتX
دل نوشته های مهدی

دل نوشته های مهدی

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

از : http://www.alivaram.com/node/11934






سلام

اميدوارم حال همگيتون خوب باشه.

مدت ها بود كه درست حسابي نمي تونستم به وبلاگ و بروبچز خوب سر بزنم.اميدوارم بعد از اين، مثل سالها قبل بتونم پر انرژي باشم براي نوشتن و هفته اي يكبار آپ كنم حد اقل

هر وقت احساس تنهايي كردم، در اين وبلاگ نوشتم.و حالا هم دوباره بعد از مدتها اين احساس در قلبم رشد كرده. در واقع اين قلم من بود كه هميشه مرهم دردهام بود و بهم تسكين ميداد.

حالا دوباره فصل تنهايي من رسيده. و اين منم كه براي ادامه راه، فقط به آخر جاده فكر ميكنم و به خدايي كه اون وره دره خاموشي، منتظر منه ...

نمي تونم بگم اين احساس بديه، نه ولي خب عادت كردن بهش سخته.اما با ارزش بودن يك هدف و مقصد، به سختي هايي هست كه ما تحمل مي كنيم.ميدونم كه خدا هم كمكم خواهد كرد.

هيچ آرزويي ندارم.هيچ نگراني ندارم. نه نا اميدم، و نه اميدوار ! نه غمگينم، نه خوشحال.پاييزيِ پاييزي ام.

گاهي احساس سبكي ميكنم.بخاطر اينكه از كسي كينه اي به دل ندارم و دل كسي رو نشكوندم.هميشه كسي بودم كه ديگران از من انتظار داشتن باشم.

چن روز پيش سالگرد تولدم بود و من هيچ احساسي نسبت به اين روز نداشتم. اما امروز، وقتي خدا نور خورشيدش رو روي صورتم پهن كرد، فهميدم كه بايد حركت كرد و توقف نكرد. حتي حالا كه چيزهايي زيادي از دست دادم... اما هنوز بزرگترين بهانه رو براي حركت در دلم احساس ميكنم و اون رسيدن به تهِ ماجراي اين زندگيه.

اين نوشته ها، آغاز دوباره منه. از كسي كه اين احساس رو در من دوباره زنده كرد، سپاس گذارم.




ته نوشت:

دوستان خواهش ميكنم سوالي نپرسيد.نمي خوام به گذشته ام برگشت بزنم. فقط دعام كنيد.




+نوشته شده در ساعت1:18 PMتوسط مهدی | |

 

 

 

آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن.

منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پر می کشم

منو تو آغوشت بگیر

آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه

نوازش دستای تو عادته ترکم نمی شه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار

به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من...

 

.................................................................

مهدی جان تولدت مبارک

امیدوارم همیشه خوشبخت و شاد باشی

..............................................................

 

سلام به همه ی دوستای خوبم

شاید این آخرین باری باشه که این جا می نویسم

ولی هیچ وقت هیچ کدومتون رو فراموش نمی کنم

به وبلاگهاتون سر میزنم حتما فقط دیگه احساس می کنم نمی تونم این جا بنویسم

روزای سختی رو گذروندیم. هم من هم مهدی... شاید روزای سخت تری هم پیش رو داشته باشیم

همه چیز رو می سپارم دست خدا...

برامون دعا کنید. نمی دونم چی میشه...

 

+نوشته شده در ساعت1:15 PMتوسط | |

* پاییز رو دوس دارم

- چرا؟

* معلومه ، چون فصل منه !

- فصل توئه ؟!

* آره، من متولد پاییز هستم

- خب حالا چون تو متولد پاییز شدی، یعنی این فصل مال توئه ؟!

* نه نه نه ! پاییز شهریه که من در اون بدنیا اومدم.وطن من ... !

- شهر؟ وطن...؟

* آره.من با دست و دلهای پاییزی هم وطن هستم ... با چشم های پاییزی، با کفش ها و برگهای زردش آشنام. بارونش ریتم لالایی های شبانه منه.توی شبهای شهر پاییزی، می تونم توی کوچه های تنهاییش قدم بزنم و خودم رو به منزل دوست آشنا برسونم. حالا دیدی پاییز فصل منه؟

- چقدر نا امید و غمگین! و کمی هم شاعرانه !

* نا امید نه! اما غمگین چرا.خب هر شهری زیبایی های خودش رو داره.منی که اهل پاییزم میدونم "زیبایی غم" یعنی چی. پاییز همش شعره.حرف های ساده ای که دریاها دمیده اند تا باد بشه و بر پوست من دست نوازش بکشه ...

- چرا غم؟ چرا شادی نه؟ چرا زرد؟ چرا سبز نه؟ چرا تنهایی؟ چرا با هم بودن نه ...؟

* اینو دیگه از خدا بپرس.من که شکایتی ندارم ...

- یعنی هیچ وقت شاد و سبز نمیشی؟

* پاییز پادشاه فصل هاست.من میگم همه قشنگی فصل های دیگه تو پاییز هست.من مقیم زردی (زیبایی) پاییزم...

- اما بهار با گل هاش، تابستون با گرما و تابش خورشیدش، حتی زمستون با برف و سرماش، از زردی و تنهایی پاییز بهتر نیستن؟

* شهر من یکنواخت نیست.گاهی گرم، گاهی سرد،گاهی سبز و گاهی زرد ... یادت باشه رنگ ها مهم نیستن، مهم اینه در هر رنگی،زیبایی قایم شده.غنچه رنگ ها رو باز کن تا بوی زیبایی هاش رو احساس کنی...


پاییز عزیز ! تولدت رو تبریک میگم


در بیشه زار لحظه ها

سکوت سایه افکنده است.

زمین عشق آلود،

چشمه سارها، سبکبال،

و من در تلاطم فاصله ها، مست.

و تو ای درخت افسونکار مُو

که سر انگشتت از خواب انگوری پر است

منم و این هوشیاری هوس آلود.

ای جنگل سبز

پر چین هایت پر طپش باد 

...

و تو ای روشنتر از رنگ

دست نوازشت بغض شبانه درخت را شکسته است ...



+نوشته شده در ساعت3:28 PMتوسط مهدی | |